#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_350


-خیله خب. خودم برات یه چیزی انتخاب می کنم که فک آبتیـ...آرمان تا زمین باز بمونه.

از ترس به رها نگاه نکرد. اشتباهی داشت می گفت آبتین...! رها هم به روش نیاورد شکرخدا. گلسا جلوی یه مغازه ایستاد و گفت:

-اینو برو پرو کن. همین الان. زود تند سریع.

-ولی این...زیادی ساده نیست...؟

-رها همین که گفتم.

رها نگاهش کرد و زیرلب گفت:

-باشه ... فقط به خاطر تو.

قبل از اینکه بره توی بوتیک، یه قدم به عقب برداشت و به گلسا گفت:

-باور کن نمی دونی چه قدر سخته آدم بخواد لباس روز نامزدی اش رو بدون مادرش انتخاب کنه.

این رو گفت و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب گلسا باشه، رفت داخل. گلسا آهی کشید و دستش رو به دیوار گرفت.

یه لباس سفید آستین سه ربع بود که روی سرشونه هاش یه پف ریز می خورد و جلوکوتاه،پشت بلند بود. یقه اش هم گرد بود. رها وسایلشو داد دست گلسا و رفت توی اتاق پرو. گلسا منتظر بود که احساس کرد گوشی رها داره توی کیفش می لرزه...

برش داشت. آرمان بود. چندلحظه مکث کرد...یه نگاه به در اتاق پرو کرد. آهسته خط سبز و کشید و گوشی و روی گوشش گذاشت.

-سلام عزیزم.

آرمان به رها می گفت عزیزم؟ اوف...گلسا نمی دونست چرا احساس می کرد که رها مال آبتینه...انگار آبتین و رها یه جفت بودن...الان که آرمان یهو پیداش شده بود یه احساس عجیبی داشت.

-اِهم...سلام آقا آرمان. من گلسام.

-اِ سلام گلسا خانوم...خوبی؟

-خیلی ممنون. رها دستش بند بود...من جواب دادم. کاریش دارین؟

-می خواستم ببینم کجاست.

-اومدیم براش لباس بخریم.

آرمان با تعجب گفت:

-بدون مــن؟!


romangram.com | @romangram_com