#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_334


-فرضا با یه پسر همه چی تموم.

رهی به گلسا لبخندی زد و گفت:

-من که از خدامه. ولی کی میاد شوهر اون بشه؟؟

خندید. وقتی دید گلسا فقط داره نگاهش می کنه خنده اش و قطع کرد و چندلحظه گلسا رو نگاه کرد. گفت:

-ببینم...گلسا...تو که جدی نمی گی؟

گلسا نفسشو داد بیرون و گفت:

-چرا کاملا جدی ام. الانم زنگ زده بود که...همینو...بگه.

رهی دنده رو کشید و چراغ و رد کرد...سردرگم گفت:

-خب...چرا به من نگفته بود؟!؟ گلسا...می دونی با کی؟

ته دلش یه چیزی می گفت آبتین...دوست داشت بهترین دوستش خواستگار رها باشه...

-آرمان.

رهی یهو ترمز گرفت... صدای بوق سه تا ماشین از کنارشون بلند شد ... یه نفر ناسزا گفت ...

-هوی مرتیکه مگه کوری؟!

گلسا سریع کمربندشو چسبید و گفت:

-وای ... ! رهی من جونم و از سرراه نیاوردم که!

رهی بی توجه به تمام سروصداهای دور و برش، برگشت سمت گلسا ...

-گلسا چی داری می گی؟ آرمان؟؟؟ از رها خواستگاری کرده؟

گلسا هیچی نگفت. قسمت دومش و حالا چه طوری باید بهش می گفت؟ رهی باز دنده رو کشید و زیرلب گفت:

-وای...اصلا فکرشم نمی کردم!

-از آرمان بدت میاد؟

-بدم نمیاد...ولی...فکرشو نمی کردم...فقط...


romangram.com | @romangram_com