#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_333
-باور کن. چون ذاتا آرومی. انگار...بیشتر به حرفای تو گوش می ده. بهش بگو. حرفی از آبتین نزن...
-ببین من حرف هم که نزنم اون فهمیده تو آبتین و می خوای. شما دوتا کلا خیلی ضایعین.
-گلسا حرف از این چیزا پیش نکش ... من می خوام به برادرش جواب مثبت بدم! بفهم اینو! ما هیچم ضایع نیستیم. چون دلیلی برای ضایع بودن نیست!
-خیله خب بابا...اصلا الان نمی فهمم چی داری می گی ...
با کلافگی دور و برش رو نگاه کرد. رهی منتظرش بود.
-همین؟ می خوای منو سپر بلا کنی؟ الان عصبانی بشه بزنه منو نقص عضو کنه من چه نوع خاکی توی سرم بریزم؟
-اونش دیگه به من مربوط نیست...خدافظ!
-وای رها ... وای از دست تو!
گوشی قطع شده بود. و گلسا نمی دونست از شدت بیچارگی چی کار کنه ... هنوز حرفای رها برای خودش هم هضم نشده بود.
گوشی رو توی جیبش انداخت و یه دستش و روی سرش زد.
-وای خدا...این دختره موقع تقسیم عقل کجا بوده؟!
نشست توی ماشین کنار رهی. رهی گفت:
-چه آدم وراجی پشت خط بود...خدا به فکش آسایش بده...
-خواهرت بود.
رهی چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-اِ؟ خانم کم پیدا،پیداشون شد.
گلسا عصبی خندید. فعلا توی فکر این بود که چه جوری به رهی بگه. آرنجشو لب شیشه گذاشت و با حالت عصبی پیشونی شو لمس کرد...رها چه کار احمقانه ای کرده بود. باید بهش می گفت...باید به رها می گفت که کارش حماقته. ولی در این صورت رهی می فهمید. گلسا باید آروم آروم بهش می گفت.
پشت چراغ قرمز ایستادن. گلسا گفت:
-رهی...
رهی فقط نگاهش کرد. دوست نداشت بهش بگه «بله». دوست داشت جوابشو با «جانم» بده ولی نمی تونست. ترجیح می داد همون بله رو هم نگه.
-رهی اگه یه روز...بفهمی که رها قراره ازدواج کنه چی کار می کنی؟
-اِ...خب...باید بدونم با کی.
romangram.com | @romangram_com