#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_317
گلسا با لحن اش یاد سال های قبل افتاد...توی دلش یه فحشی نثارش کرد و نگاهش کرد. گفت:
-بله؟
ترانه لبخند دندون نمایی زد و گفت:
-یه خبر! گالری رو خریدن!
انگار یه سطل آب یخ روی هیکل گلسا ریختن...بی اختیار شونه هاش منقبض شدن. تنها امیدش هم از بین رفت. به این امیدوار بود که مشتری پیدا نشه و ترانه بی خیال شه.
-ترانه...!
با ناباوری زمزمه کرد:
-این قدر... این قدر زود ... زود؟!؟؟
-چیه؟ امیدوارم کار پیدا کرده باشی. چون من می خوام هرچه زودتر تخیله اش کنیم. باید سریع تر حراج بزنیم و...
صبر گلسا لبریز شد. دست هاش رو توی هوا محکم تکون داد و گفت:
-من در شرایطی نیستم که بخوام حراج بزنم!
-هی...! صداتو نبر بالا!
بازم با لحن دستوری اش یاد قدیما افتاد. خاک برسرت گلسا. نباید بهش اعتماد می کردی. ترانه همون ترانه ی قدیم بود. همونی که بهت نارو زد...
-حالا کی خریده؟
-یه مرده خریدش...من خودم ندیدمش. قراره امروز بیاد. یه ربع دیگه شاید برسه...گفت میاد منو ببینه...
و با کرشمه دستی به شالش کشید...گلسا با خودش فکر کرد:
-آره! توی عتیقه رو!
ترانه گفت:
-همین. خواستم بدونی. آخی...دیلاق و بگو...!
و با چشمای ریز و ظاهرا دلسوزی به گلسا نگاه کرد. گلسا از ته دل آرزو کرد که ای کاش رهی پیشش بود...انگار بدون رهی نصفه نیمه بود. انگار رهی همه جا ازش دفاع کرده بود. حالا که نبود یه چیزی کم بود.
-باشه ترانه. باشه. گفتی دیگه. برو.
و دوباره سرشو گرفت پایین. با پاش روی زمین ضرب گرفت...وقتی عصبی بود این کارو می کرد...مثل پدرش. ده دقیقه بعد صدای باز شدن در اومد. گلسا ترجیح داد سرشو بالا نگیره. حوصله ی مشتری نداشت. از بوی عطر خنک زنونه ای که اومد فهمید یه دختره.
romangram.com | @romangram_com