#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_316
رفت توی ساختمون. جلوی میز پذیرش ایستاد و گفت:
-سلام.
زنی که پشت میز بود بهش نگاه کرد و گفت:
-سلام. بفرمائید؟
چه مودب بودن. معمولا پذیرشی ها بی اعصابن...آرمان گفت:
-من می خوام با شرایط موسسه تون آشنا شم.
-چطور...؟ منظورم اینه که برای چی. بچه ای دارین که مبتلا به...
-نه نه. می خوام شرایط مددکار شدن رو بدونم.
خانومه لبخندی زد و گفت:
-آهان! البته. بذارین به آقای مدیر بگم...بعد در خدمتتونیم.
تلفن رو برداشت و یه چیزی گفت. بلند شد و گفت:
-بذارین اتاق مدیر و بهتون نشون بدم.
و آرمان و برد توی اتاق مدیر. آرمان کل اتاق و برانداز کرد. یه اتاق کاملا متناسب مدیر محک...شاید یه تم شاد کودکانه هم داشت. یه مرد نسبتا تپل پشت میز نشسته بود. میانسال بود.
-سلام. خوش اومدین. بفرمائید.
-سلام...مرسی خیلی ممنون...
آرمان روی یکی از مبل ها نشست. تصمیم شو گرفته بود. در حال حاضر،آماده بود که هرکاری بکنه که توجه و علاقه ی رها رو به خودش جلب کنه. گفت:
-می خوام شرایط مددکار بودن رو بدونم...
×××
-گلسا؟
گلسا نمی خواست سرشو بالا بگیره. دوست نداشت توی چشمای یخ ترانه نگاه کنه. صدای تیک تیک آدامس جویدن اش میومد...بوی نعنای آدامسش هم پیچیده بود. گفت:
-با توئم...گلسا؟؟؟
romangram.com | @romangram_com