#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_294


-چرا؟

-نمی خوام پیش اینا باشی.

-پیش من، ازشون خجالت می کشی؟

رهی یه مکث طولانی کرد و بعد چندبار سرشو تکون داد. با گلسا توی ماشین نشستن. گلسا گفت:

-دوستاش الان میان...می خوای ما بریم؟

-بایدم بریم.

گلسا سوالی نگاهش کرد. رهی گفت:

-رادمنش.

گلسا بی حرف نگاهش کرد. این همون چیزی بود که به خاطرش با رهی آشنا شده بود. باهاش کلی بحث کرده بود و الان...زمانش رسیده بود. ولی گلسا اصلا منتظرش نبود. یهو هردوشون تصادفی باهم گفتن:

-ببین اگه...

ساکت شدن. گلسا گفت:

-اول تو بگو.

-نه تو بگو.

-تو بگو رهی.

رهی باز مکث کوتاهی کرد. بعد سرش رو برگردوند و سریع گفت:

- اگه به هرکدوممون یه نفعی رسیده بود...به خاطرش دوستی مون و بهم نزنیم. خب؟

نمی خواست گلسا رو به خاطر پول از دست بده. گلسا توی این مدت براش دوست خوبی شده بود. یه آدم خاص. جزو اون دسته آدم های انگشت شماری شده بود که نمی خواست از زندگیش خارج بشن. کمتر کسی پیدا می شد که با آدم همدرد باشه ... دردش رو پنهون کنه و هرروز پرانرژی تر از دیروز بیدار بشه و تمام سعی اش رو به کار بگیره تا بقیه رو هم خوشحال کنه و لبخند روی لبشون بیاره.

گلسا سعی کرد بهش لبخند بزنه. فقط یه ذره گوشه ی چپ لبش بالا رفت.

-منم همین و می خواستم بهت بگم.

انصافا می تونست پیش خودش اعتراف کنه که خوشحال شده. پس گلسا هم نمی خواست فراموشش کنه. رهی ماشینو روشن کرد که گلسا گفت:

-رهـی...؟


romangram.com | @romangram_com