#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_293
-نکنه شما به خاطر چیز دیگه اینجایین خدای نکرده؟؟
فرهاد اخطار داد:
-رهـی!
رهی بی هیچ حرفی سمت گلسا و بقیه رفت. نمی خواست خونشو کثیف کنه. خم شد کنار گلسا و زد روی شونه اش. گفت:
-چیزی نمی خوای؟
گلسا نگاهش کرد و با تکون سرش گفت نه. فرخنده کنارشون قرار گرفت و گفت:
-به به...ایشون کین؟ قراره فامیل جدید داشته باشیم؟
گلسا سرشو بالا گرفت و به فرخنده نگاه کرد. از تعریف های رهی می تونست حدس بزنه که این مادربزرگش بود. رهی صاف ایستاد و گفت:
-نخیر. گلسا از آشناهای عمه لیلیه.
خیلی بی مقدمه گفت:
-راستی تولد بیست و هشت سالگیت مبارک!
-خیلی ممنون!
-دوست دارم خونه تو ببینم. مگه نه فرهاد؟ تو هم دوست داری؟
رهی به هردوشون خیره شد و گفت:
-ولی من اصلا دوست ندارم!
پسرعموش درگوشش گفت:
-رهی ولش کن. می شناسیش که...خودتو اذیت نکن.
این پسرعموش هم قربانی یکی از دسیسه های همین فرخنده بود...این روزا هم انتقام شو داشت از دخترای مردم با ولگردی می گرفت. همونی بود که مامان باباش طلاق گرفته بودن.
رهی به رها نگاه کرد. بین آرمان و آبتین ایستاده بود و داشت نگاهشون می کرد که باهم حرف می زدن...شاید طبق معمول باز داشتن باهم سروکله می زدن...
رهی بازوی گلسا رو کشید و گفت:
-گلسا بلند شو.
گلسا بلند شد و درحالی که گرد و خاک لباساشو می تکوند گفت:
romangram.com | @romangram_com