#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_252


کشید و گفت:

-خوبـی؟

گلسا نیم نگاهی بهش انداخت. لحنش نگران بود؟ ولی سرشو تکون داد و گفت:

-خوبم.

-کمربندتو چرا نبستی؟!

-ببینم تو بستی؟

-آره. ایناهاش! درواقع من بعد از اون دفعه که با شیشه مزدوج شدم و رفتم همون بیمارستانی که تو توش بودی...دیگه حواسم هست که به هیچ مانع دیگه ای برنخورم. یه موقع یکی مثل تو دوباره توی زندگیم ظاهر شه خدای نکرده...

گلسا اخم کرد و گفت:

-اوووو! وایسا وایسا! بی تربیت من فرستاده ی خدام! خدای نکرده چیه؟!

رهی خندید و گفت:

-آره فرستاده ی خدا برای خندون مردم. خدایی تا این چهار پنج ماهی که تو رو دیدم این قدر نخندیده بودم.

شاید رهی می خواست با این حرفش گلسا رو اذیت کنه...ولی گلسا به حساب تحسین گذاشتش. دوست داشت فکر کنه که رهی مثلا ازش تعریف کرده...

رهی به مچ دستش نگاه کرد. برای اولین بار فقط یه دونه ساعت بسته بود. فقط به وقت تهران. اونی که به وقت ونیز بود رو از دستش درآورده بود. گلسا به دست چپش نگاه کرد و با لحن خنده داری گفت:

-چیه به دست چپم نگاه می کنی؟ می خوای ببینی شوهر دارم یا نه؟ آره دارم ولی توی غذاش قرص خواب ریختم که بیام مهمونی.

و با ناز اضافه کرد:

-آقامونه دیگه...

رهی بی حرف لبخندی زد. گلسا گفت:

-راستی دنبال رها نمی ری؟

-اون خودش تنها میاد.

-برای چی؟

-بعد از اینکه مستقل شد دیگه همه جوره مستقل شد. می گفت من کلا دیگه یه خونواده برای خودمم! نمی دونم ... رهاست دیگه ... رها دیگه رهاییه برای خودش ... کاری به کار کسی نداره.


romangram.com | @romangram_com