#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_251
-تو چرا این شکلی شدی؟
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و با اعتماد به نفس که خودش از کاذب بودنش خبر داشت، گفت:
-به این خوبی...
-من نگفتم بده که.
لبخندی زد و ادامه داد:
-کی گفتم بده؟ خوبه. یعنی...خیلی...خوبه.
مکثی کرد و گفت:
-یعنی خوشگل شدی.
این همه زور برای همین یک جمله؟ خب از اول می گفت.
گلسا با لبخند یه طرفه ای نگاهش کرد. کروات به رهی میومد. کت و شلوار هم بهش میومد. این مدت فهمیده بود رهی اهل پوشیدن این سبک لباس ها نیست. همه ی لباس هاش از دم پیرهن مردونه بود که آستین هاش رو با کلافگی بالا می زد.
رهی ماشینشو راه انداخت. گلسا درحالی که خم شده بود تا پشت کفششو بندازه گفت:
-خونه شون کجاست؟
-بالاتر از اینجاست.
-بالاشهری؟
-هوم...
-از اون مهمونی هاست که توش آب گوگولی هم می دن؟
رهی بهش نگاه کرد که گلسا گفت:
-خب...بالاشهری ها تا فیهاخالدون شون الکله.
-همه شون که نه. بعدشم...آبتین اهلش نیست. شاید آرمان باشه ولی آبتین نه. من می شناسمش.
-آهان...
یهو رهی برای چراغ قرمز ترمز کرد و گلسا که کمربند نبسته خم شده بود جیغی کشید...
اگه رهی نگرفته بودش با بصل النخاع رفته بود توی شیشه! نفسی کشید و عقب رفت. رهی دستشو عقب
romangram.com | @romangram_com