#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_234


-اِ دختر دست تنها گیر آورده داره اذیتت می کنه تو چه قدر ساده ای گلسا.

-نه بابا من جدی نگفتم که ... رهی بنده خدا یه آدم ساده ست، فکر می کنه این خطِ دوستشه ... رهی!

رهی بی توجه گوشی گلسا رو از دستش قاپید و جواب داد:

-بفرمائید؟

گلسا در سکوت به رهی زل زده بود. یکی یکی انگشت هاش رو می شکست و چشم انتظار به رهی نگاه می کرد ... یکی از ابروهاش بالا رفته بود و انگار به زور متوجه حرف های پشت خطی می شد ... البته حق هم داشت با اون لهجه غلیظی که اون پسره داشت ...

با صدای بلند رهی گلسا از توی فکر دراومد:

-نخیر... برادر من! بفهم که داری اشتباهی شماره ی خانوم و می گیری! یه بار دیگه زنگ بزنی حساب کار دستت میاد! خب؟

همچین محکم و مردونه گفت که احتمالا طرف سیم تلفن رو هم کشید و گذاشتش توی کمد تا دیگه چشمش بهش نیفته! رهی گوشی رو سمت گلسا گرفت و گفت:

-بیا. راست گفتی واقعا یه آدم ساده بود.

-والا ... اون جوری که تو گفتی ... اشهدشو خوند ...

رهی زد زیر خنده و گلسا بلند بلند گفت:

-بسیــار خب رهی گرامـــی! حالا می ریم که ماست و خیار بدون خیار برات آماده کنیم...

×××

رها دکمه ی آسانسور رو زد و سوار شد. صدای ملایم آهنگ آسانسور رو دوست داشت ... با پاش روی زمین همراه با موسیقی ضرب گرفت ...

می شد گفت یک یا دور روز بود که آبتین و ندیده بود. آره خب... اگه می خواست صادق باشه دلش براش تنگ شده بود. در آسانسور توی طبقه ی دوم باز شد. یه دختر که اصلا برای رها آشنا نبود وارد شد. قدش بلند بود. شاید چندسانت از رها بلندتر، ولی نه بلندتر از گلسا.

رها همیشه به خاطر قامت نسبتا کوتاهش حرص می خورد.

لبخند کوچیکی بهش زد. رها هم جوابشو داد. در بسته شد. ظاهرا اونم همون طبقه ای می خواست بره که رها می خواست بره. رها نتونست جلوی کنجکاوی اش و بگیره و زیرچشمی نگاهش کرد. این دیگه کی بود توی شرکت؟! چشمای آبی تیره داشت با یه تیپ موقر. ست کرم-قهوه ای. کیف دستی گرون قیمتی زیر بغلش زده بود و لباس هاش مارک دار و شیک بود ...

احیانا این از کارمندهای شرکت بود؟

یهو به رها نگاه کرد. رها نگاهش رو دزدید و سریع سینه اش رو صاف کرد ... دختر مودبانه پرسید:

-ببخشید خانوم...شما از کارمندای همین شرکت هستین؟

-بله. چطور مگه؟


romangram.com | @romangram_com