#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_233
-ماست و خیار. البته بدون خیار.
رهی چهره اش رو درهم کشید:
-اهـــه... گلسا ... !
گلسا طی این مدت فهمیده بود که رهی از ماست خالی خیلی بدش میاد. به زور می خوردش. و گلسا شدیدا پیگیر نقاط ضعف و قوت رهی بود.
موبایل گلسا زنگ خورد. رهی سرش رو برگردوند. چه قدر زنگش آروم بود...آهنگ پیانو بود. نگاه رهی به صفحه اش افتاد. کسری. کسری؟ این دیگه کی بود؟
-اِ کسری ست...
تندی جواب داد:
-الو؟ سلام...خوبی...مرسی...آره آره...راستی سلام منو بهش برسون. چی؟ آره...دیروز رفتم یه سوژه ی بکر پیدا کردم! (خنده با صدای بلند) اگه بدونی...نه بابا غم انگیزه. طبیعت هم نیست. فردا بهت می دمش. اصلا میام هم خودم بهت تحویل می دم هم می بینمت. مرسی...منم...خدافظ.
لبخندی زد و گوشی و قطع کرد. رهی یه لحظه فهمید که اخم کرده. تندی اخمشو باز کرد. گلسا نگاهی بهش کرد و گفت:
-اِ...دوستم بود.
و روشو برگردوند. برای چی به رهی توضیح داد؟ اصلا به رهی چه ربطی داشت. رهی به پشتی صندلی اش تکیه داد...دوباره موبایلش زنگ خورد. گلسا نچی کرد و گفت:
-اگه گذاشتن من یه غذا درست کنم...اگه گذاشتن!
رهی با ابروش به موبایل اشاره کرد و گفت:
-«دوستته»! کسری.
گلسا موبایلشو برداشت. زیرلب گفت:
-الان تیکه انداختی؟ نخیرم اون نیست...
و بلندتر گفت:
-بابا نمی دونم این یارو کیه. یه مزاحمه ست هی دو روزه زنگ می زنه می گه:گـوشـِیِ رَفیـقِ مـو دَسِ شـُما چـِه مـِکـُنـَه؟ اه...دیوونم کرد ...
رهی از ادا درآوردن گلسا خنده اش گرفته بود ولی جدی دستشو دراز کرد و گفت:
-بده من ببینم.
-بدم تو؟! برای چی بدم تو؟
رهی نفسش رو محکم بیرون داد و برای گلسا توضیح داد:
romangram.com | @romangram_com