#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_207
اینکه مثل بزغاله سرش رو پایین انداخته بود و وارد اتاق رهی شده بود و ازش پرسیده بود که آبتین سر و سری داره یا نه.
و اخم ها و نگاه های مشکوک رهی هم گواهی بر احمقانه بود این کار بود. سرش رو به چپ و راست تکون داد. انگار می خواست مگس های خیالی رو از دور و بر سرش دور کنه ...
تمام این کارها به خاطر این بود که نمی تونست ناراحت بودن رها رو ببینه. چون رها رو دوست داشت.
آدم گاهی وقتا به خاطر کسانی که دوستشون داره دست به احمقانه ترین کارهای ممکن می زنه.
با این توجیه،لبخندی زد و با قدم های مصمم توی راهرو به سمت آسانسور راه افتاد ...
×××
آبتین در خونه اش رو باز کرد و رفت تو. همیشه مادرش می گفت خونه ی تو برای یه نفر خیلی درندشته. باید یه فکری برای خودت بکنی. آبتین لبخندی زد. چه قدر دلش برای مامانش تنگ شده بود. تنها کسی که توی اون خانواده براش مونده بود ...
مادر همیشه مادره. حتی اگه پدر مجبورش کنه از بچش فاصله بگیره بازم مادره و نگرانه. آبتین با یادآوری وقایع پگاه احساس کرد اعصابش نامتوازن شد. زیرلب گفت:
-اه آبتین تقصیر تو نبود که. بابای پگاه نذاشت! تو که با پگاه بهم نزدی!
همین توجیه ها بود که باعث می شد گره های کور فکرش باز شه.
کتش رو درآورد و انداخت روی لبه ی صندلی. یک پیغام داشت. دکمه ی تلفن رو زد تا پیغام رو روی بلندگو پخش کنه و خودش سمت اتاقش رفت. مشغول باز کردن ساعت مچی صفحه درشتش شد ... با شنیدن صدای آرمان خون توی رگاش یخ بست:
-سلام آبتین! یادت نرفته که من قراره بیام؟
بی حرکت ایستاد. ساعت با صدای گوش خراشی از دستش ول شد و کف پارکت افتاد ...
مکثی کرد و گفت:
-می دونم اونجا نشستی و صدامو می شنوی.
این قدر جدی گفت که آبتین یه قدم به عقب برداشت و به تلفن نگاه کرد. پیغام مال ظهر بود. خب...پس واقعا الان پشت خط نبود!
-من کم تر از یه هفته ی دیگه پیشتم داداش. بابا می گه باید کدورت های قدیمی رو حالا که میام ایران باهم برطرف کنیم. مثل اینکه یادش رفته خودش ما رو از هم جدا کرد. من و تو که کدورتی نداشتیم!
و زد زیر خنده. خنده که نه ... قهقهه بود. آبتین نفس عمیقی کشید. می تونست قیافه ی آرمان رو موقع گفتن این حرفا تجسم کنه.
-می دونم الان داری توی ذهنت چی می گه داداش عاقلم. می گی دوره ی درمانم تموم شده یا نه؟ من از اولشم دیوونه نبودم همش توهمات مامان و بابا بود. ولی آره. فعلا به طور موقت مرخصم.
به طور موقت. یعنی هنوز کاملا خوب نشده بود؟
-در هرصورت من دیگه علاقه ای نسبت به پگاه ندارم. بیشتر دوست دارم بدونم که تو بعد از چندسال برای خودت زندگی تشکیل دادی یا نه داداش.
چه قدرم داداش داداش می کرد ... ! هر «داداش» گفتنش بدتر از صدتا فحش و ناسزای رکیک بود.
romangram.com | @romangram_com