#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_206
رهی فقط خنده ای کرد.
گلسا کوله اش رو روی دوشش جا به جا کرد و گفت:
-خیله خب. از تو که چیزی بهمون نرسید. فقط می تونستی توی جواب سوال من یه خیر یا بله بگی.
-کدوم سوال؟
گلسا یکی از ابروهاشو بالا انداخت و درحالی که به گوشه ی میز رهی می کوبید گفت:
-بزنم به تخته...ماشالا حافظه. خدا برای عمه لیلی جونت حفظت کنه.
مکثی کرد و بعد بلند گفت:
-بابا حافظه ات در حد آمیبه ها! آبتین دیگه! پرسیدم کسی و زیر سر داره یا نه؟
رهی گفت:
-هان هان...اون و می گی؟ شرمنده ات هستم.
به لبخند کوچیکی اکتفا کرد و چیز دیگه ای نگفت. هنوز هم از این سوال گلسا خوشش نمیامد. حتی با وجود اینکه اعلام کرده بود خودش ربطی به این سوالش نداره.
- خیله خب نگو. منم فقط گفتم نتونستی جواب بدی دیگه. جمله ام خبری بود. خواهشی که نبود.
-جمله ی خواهشی نداریم که.
گلسا نچی کرد و گفت:
-لاک غلط گیر.
و لبخندی زد و گفت:
-باشه. کاری نداری؟
-از اولم کاری نداشتم. تو کار داشتی.
-اه رهی دلم می خواد یه آجر بکوبم توی ملاجت.
-چه اتفاق نظری.
هردوشون لبخند کوچیکی زدن. گلسا ازش خداحافظی کرد و از اتاقش رفت بیرون. بیرون که رفت با خودش فکر کرد این احمقانه ترین کار ممکن بوده.
romangram.com | @romangram_com