#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_197
گلسا سرشو بالا کرد و گفت:
-نه که رئیس جمهور بلژیکی...کار از سر و کولت بالا می ره.
رهی هم خیلی جدی گفت:
-خوشم میاد می فهمی.
و رفت که سوار ماشینش بشه. گلسا با ابروهای بالا رفته سلام نظامی علی رو دید و لبشو گاز گرفت. زیرلب گفت:
-که جای منو می گیری رهی...
درحالی که می رفت بیرون شماره ی ترانه رو گرفت.
-الو...علیک سلام...انتظار داشتی کی باشه؟! اه ترانه خفه شو...دیلاق دیگه خر کدوم طویله ست؟! برو بابا...می خواستم بگم یه نیم ساعت دیر میام. کار دارم. باشه...خدافظ. گوشی اش رو فرستاد ته جیبش. یه روزی خودش یه گالری شخصی می زد و از دست ترانه خلاص می شد. از دست گوشه تیکه هاش و نگاه های چپ چپش. آهی کشید و پیاده راه افتاد.
به کتاب فروشی لعیا رسید. این روزا سرش داشت شلوغ می شد. ولی چون اول صبح بود و خلوت بود گلسا می خواست یه سری بهش بزنه. درو باز کرد و صدای جلینگ جلینگ آویز بالای در بلند شد. همون عطر کتاب های قدیمی و مخصوص کتاب فروشی میومد. بلند گفت:
-سـلام!
-سلام گلسا!
گلسا از صدایی که شنید از جاش پرید. انتظار دیدن هرکسی و داشت جز کسری! دستاشو مشت کرد و گفت:
-لعنت بر شیطون! تو اینجا چی کار می کنی؟!
کسری زد زیر خنده و گفت:
-باید برای تو توضیح بدم؟
گلسا اخم بانمکی بهش کرد و لعیا پیداش شد. گفت:
-به به...گلسا خانوم. خب وقتی شما بی وفا می شی دوستت میاد بهمون سر می زنه دیگه...بیا حالا یه چایی باهامون بخور.
گلسا روی صندلی کنار میز نشست و گفت:
-بله دیگه...نو که میاد به بازار کهنه می شه دل آزار.
کسری:دقیقا. کسری که میاد به بازار گلسا می شه دل آزار.
لعیا اخم غلیظی کرد و گفت:
-اِ! داشتیم؟ اینجا نه کهنه داریم...نه دل آزار.
romangram.com | @romangram_com