#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_196
گلسا هین آهسته ای کشید و صاف ایستاد. سرشو برگردوند و نفسی کشید. زیرلب گفت:
-آقای اجل معلق.
-چه جواب گوهرباری در جواب صبح به خیرم داده شد...اصلا انتظارشو نداشتم...خیلی گرم بود!
گلسا نیم لبخندی زد و گفت:
-باشه بابا صبح تو هم به خیر.
و دوباره روی زانوهاش خم شد.
-چه نگاه های موشکافانه ای. تحقیقات هسته ایه؟
گلسا با جدیت گفت:
-نـه. تحقیقات خرچسونه ایه.
رهی دوباره زد زیر خنده...گلسا بهش عاقل اندرسفیه نگاه کرد و گفت:
-رهی...من خیلی جدی دارم باهات درباره ی اکتشافاتم حرف می زنم بعد تو هرهر می کنی؟! خیلیم عالی. خب اسمش اینه دیگه.
رهی رفت رو به روی گلسا و خم شد. طوری که سرهاشون در یک امتداد قرار گرفته بود. گفت:
-خب کوش؟
گلسا با انگشت بهش اشاره کرد و گفت:
-ایناهاش. ببین...روی پشتش افتاده داره دست و پا می زنه که برگرده.
-راستی مگه تو ازش نمی ترسیدی؟
-نخیر! من فقط چندشم می شد...اونم در صورتی که روی یکی از اعضای بدنم باشه. این طوری که آزاری نداره.
-چرا ازش عکس نمی گیری؟ مگه کارت این نیست؟
-آقای محترم من از جک و جونور که عکس نمی گیرم که می گی کارت اینه! بعدشم...عکس گرفتم. چند وقت پیش.
رهی صاف ایستاد و گفت:
-خب کارای مهم تری نسبت به خیره شدن به این حشره ات دارم.
romangram.com | @romangram_com