#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_192
گلسا باز سرش رو پایین گرفت. رها گفته بود حامی داشتن چیزی نیست که نصیب هرکسی بشه. برای اولین بار با خودش فکر کرد که چرا خودش همه کاره ی خودشه؟ گلسا حامی گلسا بود. گلسا پشت گلسا بود. گلسا کسی رو جز گلسا نداشت.
×××
در خونه باز شد و رهی اومد تو. گلسا سرشو بالا کرد و نگاهش کرد. دست هاش پر از کیسه های خرید بود. خرید برای لیلی. گلسا رفت درو بست و گفت:
-سلام.
-سلام.
لیلی که تا قبل از این داشت با گلسا حرف می زد گفت:
-به به...خوش اومدی پسر.
رهی ابروهاشو بالا انداخت و با خوش اخلاقی گفت:
-عمه اگه بدونی چه چیزایی خریدم...کلی به خودت برسی.
گلسا حق به جانب گفت:
-کار اصلی رو من می کنم. تو بخری کسی نباشه باهاشون غذا درست کنه چه فایده داره؟
رهی در کمال تعجب جوابی نداد. فقط لبخندی به گلسا زد.
گلسا شونه هاش رو بالا انداخت و دستش رو دراز کرد تا کیسه ها رو از دست رهی بگیره. چشمش به کیسه ی سیب زمینی ها افتاد. پس یادش نرفت. لبخند محوی زد و کیسه ها رو گذاشت زیر اپن. رهی درحالی که یقه اش رو صاف و صوف می کرد گفت:
-شام چی داریم؟
-باید بگی منوی سرآشپز چیه.
رهی ابروهاش رو بالا انداخت:
-نظری ندارم سرآشپز ... یه مرد خسته و گرسنه هرچیزی که جلوش بذارن می خوره. حتی نون و پیاز هم که باشه،راضی ام.
گلسا خندید و در یخچال رو باز کرد و بلند گفت:
-غذا where is where is vegetable داریم.
رهی چشماشو گرد کرد و گفت:
-چی؟!
romangram.com | @romangram_com