#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_191

-باشه بگو ولی از اون کارا نباشه ها.

رها با شیطنت گفت:

-کدوم کارا؟

-همونا که مثلا برو سیبیل قصاب محله رو بکش و...جلوی فلان عصاقورت داده قر بده و...از این کارای خرکی.

رها خندید و گفت:

-نه از اینا نیست. شیش بار پشت سر هم بگو «لوله روی لوله».

گلسا آرنج هاشو به پشتی نیمکت زد و گفت:

-این که چیزی نیست. برات می گم کف کنی. از این سخت تر بلدم. تو بگو «ﭼﻪ ﮊﺳﺖ ﺯﺷﺘﯽ»!

-اِ نمی شه که...منم بلدم. بگو «یه یویوی یه یورویی»!

گلسا سقلمه ای بهش زد و گفت:

-باشه بابا...من تسلیم.

-رهی این قدر از اینا بلده...همیشه سر اینا دعوامون می شه.

گلسا غرغر کرد:

-هرچی می گی یه تعریف از رهی می کنه! رهی ال رهی بل رهی جیمبل! یه ذره بیشتر داداش تو دوست داشته باش تو رو خدا عزیزم.

رها بلند شد و گفت:

-بالاخره دیگه دیگه! حامی داشتن چیزی نیست که نصیب هرکسی بشه. من باید برم گلسا. مزون کار دارم.

گلسا همچنان روی نیمکت نشسته بود و پاهاش رو تاب می داد. سکوت کرده بود. رها خم شد و دستش رو جلوی صورت گلسا تکون داد:

-گلسا؟ دارم می رم.

گلسا یهو سرش رو بالا گرفت. از توی فکر دراومد و با لحن غیرمنتظره ای گفت:

-برادر داشتن خوبه،رها؟

رها جا خورد. خودش رو عقب کشید و مکثی کرد. گفت:

-خب ... آره ... معلومه که خوبه.

romangram.com | @romangram_com