#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_167

-من از ساکنین اش خوشم نمیاد!

-منم از در و دیوارها و سکوتش خوشم نمیاد!

رهی ساکت شد. انتظار همچین حرفی رو نداشت. به چهره ی آروم گلسا که مشغول برداشتن فنجون ها بود نگاه کرد. گاهی وقت ها چنان جواب هایی از گلسا می شنید که آرزو می کرد زبونش لال شده بود.

گلسا بدون هیچ حرفی فنجون ها رو برد تا قهوه بریزه. یعنی الان ناراحت شده بود؟ رهی از آشپزخونه رفت بیرون. اصلا مهم نبود! گلسا سینی به دست به اپن تکیه داده بود. رهی پرسشگرانه نگاهش کرد. گفت:

-خب چرا نمی بری؟!

-می خوام برسن سر موضوع اصلی که وقتی می رم تو،یه چیزی دستگیرم بشه.

ماشالا...چه مخچه ی قوی ای هم داشت این دختر! ناجور زرنگ بود! حدود ده دقیقه بعد تقه ای به در زد و رفت تو. رهی بی صبرانه به در زل زده بود تا گلسا اومد بیرون. وانمود کرد داره می زنه توی سرش و آروم گفت:

-تا می رم تو حرفشونو قطع می کنن!

رهی سرشو به چپ و راست تکون داد. گفت:

-نمی خوان ناراحت بشی...سرخورده بشی...

گلسا سینی رو برد بالا و گفت:

-رهی اگه نمی خوای این سینی تبدیل بشه به آلت قتاله ات،ساکت باش.

گلسا کنار رها نشست و اطلاعیه رو جلوش روی میز پهن کرد. همونی که کسری بهش داده بود و راجع به مسابقه ی عکاسی بود. گلسا گفت:

-نظرت چیه؟

-هوم...به نظرم می تونی روش حساب باز کنی.

-خب از چی عکس بگیرم؟

رها انگشتشو به نشونه ی فکر کردن گوشه ی لبش گذاشت و گفت:

-اوم...می تونی از من عکس بگیری.

-آخه مـ....

-یا از رهی! ببین نمی دونی چه قدر این بشر خوش عکسه...یه ژستایی می گیره من بهش می گم تو برو برای بنرهای تبلیغاتی نمایندگی هاتون مدل شو هی می گه نه. در شان من نیست.

هیشکی هم نه و رهی! گلسا بی اختیار خنده اش گرفت. رها خیلی جدی گفت:

-به چی می خندی؟

romangram.com | @romangram_com