#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_165
-از خداتم باشه. این دفعه که شام کوفته ی کاراکاس درست نکردم می فهمی...!
و خندید. رهی لبخند یه طرفه ای زد و گفت:
-خوب شد ما یه چیزی گفتیم.
گلسا کوله اش رو برداشت و رفت توی یکی از اتاق های بالا که می دونست آینه داره. از توی جیب جلوش لوازم آرایش ضروری ای رو که همیشه باهاش بود رو درآورد. یه رژلب صورتی مایل به سرخابی زد. پررنگ ترین رژلب اش همین بود. آخه نیازی به پررنگ تر از این نداشت. نه به خاطر اینکه زیبایی افسانه ای یا چیز دیگه ای داشته باشه ... فقط به خاطر اینکه حس می کرد ساده بودن قشنگ ترین زیبایی یک دختر می تونه باشه.
مژه هاش پر بود. همیشه کم ریمل می زد. چتری هاشو با سنجاق از توی صورتش جمع کرد و بالا داد. شالشو هم یه ذره عقب تر داد. وکیل وکیل...باید جلوی وکیل خیلی ترگل ورگل به نظر می رسید. که اگه احتمالا هم چیزی از لیلی بهش نرسید وکیله بگه چرا هیچی به این دختر مسئولیت پذیر مودب و زیبا نداد! گلسا به خودش توی آینه لبخندی زد و گفت:
-یه موقع نوشابه برای خودت باز نکنی گلسا جان!
و از اتاق اومد بیرون. رفت توی هال. سنگینی نگاه رهی رو حس می کرد. برگشت و گفت:
-چیه؟!
رهی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-هیچی. فقط...من کی گفتم وکیله جوونه؟ مجرده؟ دنبال یه دختر مجرده؟
گلسا چندبار پلک زد و زیرلب گفت:
-کوفت. هیچ وقت نگفتی. مگه من دل ندارم برای خودم آرایش کنم. قارچ کوهی.
-قارچ کوهی...جالب بود...
خودشم نمی دونست این کلمه از کجا به ذهنش رسیده بود. رفت توی اتاق لیلی. رهی پوفی کرد. دختره ی دیوونه. از اتاق لیلی خیلی شاد و خندون بیرون اومد. معلوم نبود لیلی چی بهش گفته بود که این طوری خرکیف شده بود.
صدای زنگ در اومد. هردو باهم سمت در رفتن. رهی تندی جلوی گلسا ایستاد که باعث شد گلسا بخوره بهش. گلسا اخم کرد و گفت:
-ببینم برای امروز ضرب و ضورب دیدن بس نیست که تو هم جلوی من سبز می شی؟!
-قارچ کوهی برای سبز شدنه.
-اه...خب بذار برم درو باز کنم. وکیل جون دم در مونده!
رهی یقه ی پیرهن مردونه اش رو صاف و صوف کرد و با لبخند گفت:
-مگه پسر برادرزاده ی لیلی مرده؟
گلسا پشت چشمی نازک کرد و دست به کمر ایستاد. رهی رفت درو باز کرد و همچین احوالپرسی و استقبال مودبانه و گرمی از وکیله کرد که آدم فکر می کرد یار دبستانی هم دیگه ان...!
گلسا دست به سینه ایستاد تا وکیل رو برانداز کنه. شاید همسن رهی بود. شایدم چندسالی بزرگتر. کت شلوار و تیپ رسمی و کروات. شلواری که خط اتوش می تونست خربزه رو قاچ کنه.با یه سامسونت زیربغلش و ته ریش و موهای قهوه ای. نگاهش رو روی رهی چرخید ... شلوار ساده اش، پیراهن مردونه ای که آستین هاشو بالا زده بود و ساعت مچی ای که مشخص بود که اصله، اما قدیمی ... لبخندی زد. قبل از اینکه رهی برگرده و لبخندشو ببینه،جلو رفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com