#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_163
-می خوام خودکشی کنم بعد تو بشی قاتلم بیفتی زندون، ارث لیلی به هیچ کدوممون نرسه. یا من یا هیچ کس.
رهی دهنشو کج کرد:
-هوم...! خیر دیدی خواب باشه.
-اشتباه گفتی! خواب دیدی خیر باشه.
رهی خندید و گفت:
-یه روزی یاد می گیری.
-تو از من یاد می گیری.
گلسا هم خندید. احساس می کرد از حرص خوردن های رهی فروکش شده. دیگه کمتر بهم تیکه می انداختن. ولی هنوز هم رقیب بودن. رهی ابروهاشو بالا انداخت و یه بشکن زد و گفت:
-یه خبر توپ دارم...گوشاتو بگیر نسوزی.
گلسا ادای رهی رو درآورد:
-یه یه یه یه...! گوشامو بگیرم که نمی تونم خبرتو بشنوم ملانصرالدین!
رهی تن صداشو پایین آورد و گفت:
-قراره وکیل لیلی بیاد اینجا. یک ساعت دیگه.
چشمای گلسا گرد شدن و زمزمه کرد:
-دروغ می گی؟
با سرعت نور سمت خونه دوید. رهی ماشینو قفل کرد و خودشم سریع راه افتاد سمت خونه. زیرلب گفت:
-دختره مثل افعی گرسنه می مونه.
گلسا درحالی که درو باز می کرد بلند گفت:
-هوی شنیدم!
و درو باز کرد و با همون سرعت خواست بره تو که یهو پاش به لبه ی فرش گیر کرد و محکم خورد زمین...رهی رسید و از کنارش رد شد. درحالی که توی خونه می رفت بهش نگاه کرد. گفت:
-ها...! عجله کار کیه؟ شیطو...
قبل از اینکه حرفشو کامل کنه با سر خورد توی بوفه ی چوبی لیلی. سرشو مالید و گفت:
romangram.com | @romangram_com