#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_162
گلسا لبخند محوی زد و گفت:
-نزن این حرفو. می خوای یه چیزی برات تعریف کنم؟
سما جوابی نداد. همچنان به پنجره ی اتاقش خیره شده بود. گلسا خودش رو روی صندلی جا به جا کرد و دست هاش رو توی هم قفل کرد:
-یه روز یه نفر صبح زود بیدار شد،رفت جلوی آینه. دید روی سرش فقط سه تا دونه تار موئه. با خودش گفت چه خوب ... امروز می تونم موهام رو ببافم.
سما دستش رو کنار چشمش کشید و با تعجب به گلسا نگاه کرد. گلسا با لبخند ادامه داد:
-فرداش،اون سه تا تار مو،تبدیل شده بودن به دوتا! گفت امروز فرق باز می کنم. خلاصه فرق باز کرد و رفت ...
-خب ... فرداش چی؟
-روز بعد،دید یه تار مو باقی مونده. گفت امروز مدل دم اسبی می بندم.
سما لبخندی زد و دندون هاش نمایان شدن. گلسا سرش رو کج کرد و آهسته ادامه داد:
-فردای اون روز،وقتی بیدار شد دیگه هیچ موئی روی سرش نبود. خوشحال شد و گفت ایول ... امروز دردسر مو درست کردن ندارم!
سما خنده ی کوتاهی کرد و روی تخت غلت زد. گلسا آروم بازوش رو نوازش کرد و گفت:
-دیدی می تونی همه چیز رو ساده فرض کنی؟
خم شد و روی موهای سما رو بوسید:
-موی بلند فقط دردسره!
گلسا ورقه ی مچاله ای رو که کسری بهش داده بود روی جلوی صورتش گرفته بود و توی حیاط سمت خونه اش می رفت. زیرلب می خوندش:
-مسابقه ی عکاسی...با موضوع آزاد...مهلت تا سوم مرداد...عکس با کیفیت و موضوع متناسب. مدل دوربین عکاسی ذکر شود...
مکثی کرد. بد نبود. می شد روش حساب کرد. کسری گفته بود اگه توی این مرحله اش برنده بشه می ره برای مسابقات کشوری. کشــوری! اطلاعیه رو توی کوله اش گذاشت. صدای باز شدن درهای دروازه مانند خونه اومد. ماشین رهی بود. لباسشویی رهی. گلسا لبخندی زد و دست به کمر کنار فواره ایستاد.
در اتوماتیک بود، ولی علی دوست داشت خودش درو برای رهی باز کنه. دیگه رهی جلوی چشم علی، رسما یه قهرمان بود. مرتبا کری می خوند که بزرگ شم می خوام اینجا شکل رهی بشم، اونجا شکل رهی بشم. رهی یه بوق برای علی زد و علی ذوق مرگ کنار رفت. رهی ماشینو با سرعت کم آورد توی حیاط که گلسا یهو پرید جلوش.
رهی ترمز گرفت و از ماشین پیاده شد.
-چه خبرته؟!
گلسا گفت:
romangram.com | @romangram_com