#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_136
-بدفکری نیست. فقط باید سریع برگردیم خونه. چرا زودتر به مغزت نرسیده بود؟
-بجنب، گلسا معین.
با خشم به رهی که اسم و فامیلی اش رو درست عین خودش ادا کرده بود خیره شد و از آشپزخونه بیرون رفت.
گلسا جلوی چرخ خرید راه می رفت و رهی چرخ رو هل می داد. رهی زیرلب گفت:
-حالا مواد لازم برای کوفته ی کاراکاس...
گلسا سمتش چرخید و گفت:
-کاراکاس چیه؟ تو همش کاراکاس کاراکاس می کنی؟!
-چه می دونم تو همش از خودت غذاهای عجیب و غریب ایجاد می کنی.
گلسا زیرلب گفت:
-یادم باشه اسم غذای من درآوردی بعدیم رو بذارم کاراکاس. بعد توش زهرمار بریزم بدم به تو.
رهی گلوشو صاف کرد و زیرلب گفت:
-هی! شنیدما!
-خب آفرین که شنیدی.
و یه بسته غذای آماده انداخت توی چرخ. رهی با احتیاط پرسید:
-پول اینا رو هم من باید بدم؟
گلسا طعنه زد:
-می تونی بعدا با ارث لیلی تصفیه حساب کنی! هوم؟
-اگه تو هاپولی اش نکنی.
گلسا ساکت موند. معمولا ساکت نمی موند. رهی سرشو برگردوند تا ببینه چرا ساکت شده. دید به ظرف های بزرگ پاستیل که ته فروشگاه بود زل زده. رهی خیلی بی تفاوت گفت:
-نکنه می خوای بهشون ساندویچ پاستیل بدی؟
گلسا بدون اینکه نگاهشو سمت رهی برگردونه گفت:
romangram.com | @romangram_com