#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_135
-غذا.
رهی چشماشو تنگ کرد و گفت:
-هوم؟ نمی گفتی نمی فهمیدم؟ خب چه غذایی؟
-...
-تو همه ی غذاهات من درآوردیه...نیست؟ هرروز یه چیز برای این لیلی بیچاره درست می کنی.
گلسا نچ نچی کرد و گفت:
-اون چون مریضه باید غذاهای مخصوص بخوره. برای همینم...اینه دیگه.
-به خورد اینا چی می خوای بدی...
دستاشو توی هوا تکون داد و با لحن مسخره ای گفت:-لابد کوفته ی کاراکاس با سس آناناس...هم وزن هم بودن. کاراکس. آناناس. گلسا بی اختیار خنده اش گرفت ولی کوتاه خندید و گفت:
-چی می گی؟ اون دیگه چیه؟
-ببین من اینا رو از کجا باید بخرم؟
-فروشگاه. فروشگاه! ببین یه محیطیه که توش مواد غذایی می فروشن. بعد باید به چندنفر که یه جایی به اسم صندوق نشستن پول بدی تا...
رهی با ابروهای بالا رفته گلسا رو نگاه کرد و گفت:
-من اسم اینایی رو که تو اینجا نوشتی رو توی عمر بیست و هفت-هشت ساله ام نشنیدم...
گلسا عاقل اندرسفیه نگاهش کرد. گفت:
-خب من چه جوری هم برم خرید هم به کارای خونه برسم؟ می دونی پیاده تا فروشگاه چه قدر راهه؟
هردو در سکوت بهم نگاه کردن. گلسا زد روی اپن و گفت:
-پس یه فکری. سوئیچ تو می دی به من. من با ماشینت می رم.
رهی اخم کرد. انگار گلسا کفر گفته بود! سیخ ایستاد و گفت:
-نه نه...اصلا و ابدا. این تن بمیره من ماشینمو دست کسی نمی دم...
مکثی کرد و گفت:
-ولی می تونم خودم ببرمت.
romangram.com | @romangram_com