#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_131
با صدای فیش بلند و وحشتناکی کل نوشابه با کف ریخت بیرون ... رهی با چشمای گرد سریع خودشو عقب کشید ... این دیگه چه بساطی بود؟! تندی سرش رو سمت گلسا بالا گرفت ... چشمش آب نمی خورد که یه چیزی زیر سر این دختر بود!
-گلسا ... !!
گلسا سرشو کج کرد و با لبخند گفت:
-آخـی! الان عمه لیلی ببینه مبل های عزیزش به گند کشیده شدن چی کار می کنه؟!
از کارخونه اومدن بیرون. آبتین و رها. رها موهاش با دست توی مقنعه مرتب کرد و گفت:
-من دیگه خودم می رم خونه آبتین...
آبتین بهش نگاه کرد. انگار که داره با یه بچه ی دوساله کل کل می کنه. صبح که می خواست بره از کارخونه بازدید کنه،رها پرسیده بود می شه بیاد و آبتین هم از خدا خواسته قبول کرد. حالا گیر داده بود و می خواست تنها تنها برگرده خونه. آبتین خندید و گفت:
-منو یاد بچه های لجباز می اندازی که هیچی سرشون نمی شه...
رها لبخند کوچیکی زد و گفت:
-نه خب...
-بشین. جلو هم بشین. عقب که می شینی احساس می کنم راننده تاکسی ام.
رها دیگه از قاب جدیت اش دراومد و خندید و گفت:
-اِ بی مزه...
-بشین.
رها درو باز کرد و خواست بشینه که آبتین آهسته صداش کرد:
-رها...
این جوری که می گفت رها ته دل رها قلقک میومد. مثل یه حس خوب بود که پابرهنه می دوید توی وجودش. نگاهش کرد و سرشو پرسشگرانه تکون داد. آبتین یه جور خاصی نگاهش کرد و گفت:
-مقنعه هم بهت میاد. شبیه دخترهای دبستانی می شی.
رها خنده ی کوتاهی کرد و نشست. زیرلب گفت:
-دیوونه ... مرسی...
آبتین دنده رو کشید و گفت:
-خب...رها تو آشپزی بلدی؟
romangram.com | @romangram_com