#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_130
-گشنه؟ چی می گی علی؟
-پیتزا. پیتزایی که سفارش داده بودین رو آوردن. منم از اون یارو گرفتم گفتم خودم براشون می برم. پولشم خودم دادما...بعدا باید بهم بدین. شانس آوردی که وسط راه یه لقمه چپش نکردم...
گلسا به کیسه ی توی دست علی خیره شد و زیرلب گفت:
-خوف ناک مرموز زرنگ. قشنگ حرفمو توی هوا قاپید.
-بله؟!؟ با منی؟
-تا گفتم روزه ام ببین چه غلطی کرد احمق.
-گلسا خوبی؟
گلسا تندی به علی نگاه کرد. کیسه رو از توی دستش قاپید و گفت:
-مرسی که آوردی. فعلا. می بینمت.
و درو بست. که رهی پیتزا سفارش می داد...تا بشینه جلوی گلسا هلف هلف بخوره. حالا رهی زهرمار هم توی روز عادی نمی خوردها...اصلا غذای درست و حسابی نمی خورد! بعد حالا...گلسا چشماشو تنگ کرد و به کیسه ی توی دستش نگاه کرد. خدا رو خوش نمیومد پول پیتزا رو رهی بده بعد گلسا الان فقط سر لج و لجبازی بخوردش... ارزش شکستن روزه شو نداشت.
ولی بالاخره مگه خدا رو خوش میومد آدم رو با زبون روزه اذیت کنن؟! گلسا نیشخندی زد. اصلا یه فکر بهتر...! بطری نوشابه پپسی رو از توی کیسه درآورد و محکم تکونش داد. چپ راست بالا پایین...چپ راست بالا پایین...«تا تو باشی رهی رهنما بفهمی گلسا معین با زبون روزه هم نمی شینه پیتزا خوردن ات رو نگاه کنه.» پیتزا و نوشابه رو خیلی تمیز و شیک روی اپن گذاشت و رفت بالا. قبل از اینکه در بزنه صدای رهی رو شنید...داشت با تلفن حرف می زد.
-بابا...نخیر...من توی خونه ی خودم خیلیم بهم خوش می گذره. رها هم خوبه. بیایین خونه مو ببینین؟!؟؟! نه نه...اصلا. نمی شه.
خیلی سرسنگین و خشک بود. گفت:
-همین. به فرخنده جــون هم بگو خیلی خدمتش ارادت دارم! خدافظ.
گلسا به در زد و سرشو کرد تو. لبخند کوچیکی زد و گفت:
-پیتزات رو آوردن.
رهی هم با لبخند حرص دربیاری گفت:
-آوردن؟! مرسی که گفتی!
گلسا فقط یکی از ابروهاشو بالا انداخت و رفت پایین. رهی هم اومد. در پیتزا رو باز کرد. بوش اومد...گلسا نفس عمیقی کشید و غذای لیلی رو برد توی اتاقش.
پنیر...پنیر پیتزا که کش میومد. بوی سس تند...اه. رهی عوضی. گلسا با عصبانیت روی مبل نزدیک اتاق لیلی خودشو پرت کرد و یه مجله جلوی صورتش گرفت. وقتی دست رهی سمت نوشابه رفت از بالای مجله به طور دقیق نگاهش کرد...
درشو چرخوند و یهو...
romangram.com | @romangram_com