#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_127
کسری یکی از بچه هایی بود که توی دبیرخونه ی همشهری کار می کرد. اون چندوقتی که گلسا براشون عکس می گرفت کسری خیلی کمکش می کرد. دوست خوبی بود. می تونست کتاب ها رو ببره صحافی کنه و برای گلسا بیاره.
گلسا وارد دبیرخونه شد و سعی کرد یادش بیاد اتاق کسری کجا بود. تا خواست بره توی آسانسور یهو صدای کسری رو شنید:
-بــَع اینجا رو!
گلسا برگشت و با دیدن کسری لبخندی زد و گفت:
-سلــام! ببین دقیق دقیق الان با خود خودت کار دارم!
کسری سرشو ریز تکون داد و گفت:
-اینجاست که می گن کسری هرکجا و هروقت در خدمت شماست! راه گم کردی؟
-نه بابا...
-ولی من مطمئنم یه چیزی می خوای که این دور و برا پیدات شده.
گلسا سرشو پایین گرفت و گفت:
-ما که شرمنده ایم...
-همیشه هم دنبال پرونده این...
-اه مسخره. اصلا همون بهتر که تا کارم گیر می افته میام پیش تو. خرم رو از روی پل رد کنی.
-بیا بریم ببینم چی کار داری زشتوک.
گلسا با حرص زیرلب گفت:
-باز گفت زشتوک.
کسری همیشه به گلسا می گفت زشتوک. یکی از شوخی های دوستانه ای بود که از نظر گلسا به صدتا عزیزم و عشقم های ترانه می ارزید. رفتن توی چاپ خونه و گلسا از توی کوله اش کتاب ها رو درآورد. کسری درحالی که با دستگاه های چاپ ور می رفت گفت:
-صحافی می خوای؟
-آره بابا به داد این بندگان بی گناه خدا برس...
کسری کتابا رو برداشت و ابروهاشو انداخت بالا. گفت:
-این کتاب ها عتیقه ان ها...بابابزرگ من اینا رو داشت...
-آره یه کتاب فروشی پیدا کردم...خوراکه...یعنی اگه بدونی چه کتاب هایی داره کسری...
romangram.com | @romangram_com