#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_120


با لحن خیلی تاثیرگذاری و مظلوم گفت:

-همینم می خوای بگیری؟ یعنی همه چی و برحسب تصادف می خوای به لیلی ربط بدی؟ من تنهام رهی ...

بی صدا زیرلب گفت:

-خیلی تنهام ... !

شاید آخرین جمله اش فیلم نبود و واقعا راست گفته بود.

یکی از شونه هاشو بالا انداخت و سمت آسانسور رفت. رهی همون جا ایستاده بود. تشخیص راست از دروغ سخت بود.

توی اتاق،رها داشت مثل طلبکارا به آبتین نگاه می کرد. احمق...احمق بی مصرف. وقتی گلسا رو دید چه جوری داشت نگاهش می کرد! بهش خیره شده بود. رها رو بگو که فکر می کرد اونو دوست داره...

آبتین لبخندی زد وگفت:

-چرا اون طوری نگاه می کنی؟

رها سریع پرخاش کرد:

-چه طوری نگاه می کنم؟!

«چه یهو بداخلاق شد...»آبتین گفت:

-چه جالب...تو با گلسا دوستی...رهی هم باهاش دوسته...

-تو هم باهاش دوستی...

-چی؟! کی؟ من؟! نه بابا!

-خب چرا این قدر صمیمی گلسا گلسا می کنی؟!

آبتین ناخودآگاه خندید. رها حسودی اش شده بود! چه لذتی از این بالاتر؟! دوباره اون صدای منفور رو توی سرش می تونست بشنوه:

-آبتین. نیشتو ببند. تو رها رو دوست نداری.

انگار این صداهای ذهنش نماینده و سخنگوی آرمان بودن.

گلسا توی اتاق وسط بچه ها نشسته بود. پدرام جلو اومد و درحالی که دستاشو پشتش تکون می داد گفت:

-گلسا...گلسا...


romangram.com | @romangram_com