#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_117
-من دست روی نقطه ضعف نمی ذارم. دست روی نقطه شعف می ذارم! دیدی چه قدر خندیدی من اینو گفتم...نه جون گلسا دیدی...
رها باز خندید و گفت:
-پس حالا اون شده نقطه شعف من؟
-خیلی وقته که شده عمو جون. خب...پس بی خیال. می خواستم بیام پیشت یه چیزایی بهت بدم. دیگه نمیام.
رها کنجکاو شد. گفت:
-چی می خواستی بهم بدی؟
-خب باید بیام پیشت دیگه...بعدا. فردا میام. فردا که مزونی؟
-فردا هستم. ولی...نمی شه بیای شرکت؟
گلسا پای تلفن مکث کرد. شرکت. شرکت رهی؟ چه شود...! نه نه...اون وقت ممکن بود رهی بفهمه که گلسا با رها دوسته. شاید بعدشم همه چی رو بگه و رها فکر کنه که گلسا هنوزم که هنوزه به خاطر ارث لیلی که شاید بهش برسه با رها رفیق شده. ولی گلسا مطمئن بود که رهی هنوز حرفی از لیلی پیش رها نزده...
-الو گلسا مردی؟!
-ها...هان؟ نه نه. خیله خب. آدرسو بگو.
اتفاقا براش یه برگ برنده هم می شد. رهی ممکن بود با دیدنش جوش بیاره. حتی از تصور قیافه ی متعجب رهی کیفش کوک می شد. شاید رها احساساتی بروز نمی داد. رها غیرقابل پیش بینی بود.
شالشو پشت گوشش زد و گوشواره ی میخی شو که یک ماهی چوبی فسقلی بود رو صاف کرد. نفس عمیقی کیشد و زیرلب گفت:
-بزن بریم دختر.
درحالی که آدرسی که رو که رها داده بود توی ذهنش مرور می کرد،دستشو برای گرفتن تاکسی دراز کرد ...
×××
رهی گفت:
-ببین...می گم مشکوک می زنی بگو نه. تو از کی تا حالا با شنیدن اسم رها همچین بلند می شی انگار سوزن زیرته؟!
-رهی. تو داداششی این طوری فکر می کنی. منم خواهر داشتم غیرتی می شدم.
-من غیرتی نشدم.
-ذاتا غیور هستی برادر من. ذاتــا!
-نه نه...من اشتباه نکردم.
romangram.com | @romangram_com