#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_118
رهی خواست در اتاق رها رو برنه که دید در اتاقش بازه. ولی با دیدن توی اتاقش چشماش چهارتا شد...یه قدم به عقب رفت که باعث شد آبتین با کله بخوره بهش. آبتین سرشو مالید و اعتراض کرد:
-چرا بدون آلارم وایمیستی؟! ملاجم خرد شد...
-آبتین دهنتو ببند!
درست می دید! خودش بود. گلسا. گلسا معین. بلای جون رهی.
توی اتاق این طرف و اون طرف می رفت و دسته های شال بلندش توی هوا پرواز می کردن. رها هم داشت به چیزی که می گفت می خندید...
-وای فرض کن...بعد می ره پیش اون چینی هایی که توی کاخ گلستان بودن و می گه:ببخشید شما بودی که از زن من عکس گرفتی؟! به چه حقی همچین غلطی کردی؟
رها هم پقی زد زیر خنده و گفت:
-گلسا چه قدر چرت می گی...؟!
آبتین ابروهاشو انداخت بالا. رهی زیرلب گفت:
-آبتین...این جن بو داده ست؟
-گلسا بو داده ست. گلسا...همین چنددقیقه پیش داشتی راجع بهش حرف می زدیا. از قیافه ی کج و معوج ات می شه فهمید که این همونه. ولی از کجا پیداش شده؟ پیش رها چی...
-آبتین منو یاد فیلم های پوآرو می اندازی.
یهو رهی خیلی جدی صاف ایستاد. آبتین از چشماش می خوند که الان می ره تو و یه قشرقی به پا می کنه. تا آبتین اومد چیزی بگه رهی رفت توی اتاق و محکم صداشو صاف کرد. گلسا برگشت. آبتین به دقت نگاهش کرد. اصلا و ابدا بهش نمیومد که اون دختری باشه که رهی می گفت.
چشمای مشکی داشت و صورتش خیلی کشیده و ریز نقش بود. شاید یه ذره لاغرتر از صورت رها. لبخند بانمکی زد و گفت:
-اِ...رهی؟ چه تصادفی...باور کن فکر نمی کردم رهیِ برادر رها تو باشی!
رها چندبار پلک زد و گفت:
-چی؟ شما هم دیگه رو می شناسین؟
رهی با پاش روی زمین ضرب گرفت و دست به سینه ایستاد. گفت:
-آره آره...حتما همونیه که تو می گی.
گلسا لبخند ملیحی زد. ظاهرا این وسط فقط خودش می دونست چه خبره. رها خندید و گفت:
-وای خدا...چه جالب! حالا از کجا همو می شناسین؟!
romangram.com | @romangram_com