#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_115

-من می رم پیش رها.

-رها؟! رها اینجاست؟!

آبتین از جا پرید. رهی اخم کرد و گفت:

-خیله خب حالا...چت شد؟

رهی چی می دونست؟ واقعا چی می دونست که این طوری حرف می زد؟ هیچی نمی دونست. آبتین دستی به موهاش کشید و گفت:

-چیزیم نشد. فقط انتظار نداشتم بیاد.

-باید قبلش از تو اجازه می گرفت؟ رها اینجا هم کار می کنه دیگه!

-اِ خیله خب بابا چرا یهو پاچه می گیری تو.

رهی شونه ای بالا انداخت و گفت:

-من می رم بهش سر بزنم.

-منم باهات میام.

ّ«اه خاک بر سرت آبتین...مگه تو قرار نبود رها رو فراموش کنی؟ پس چی می گی می خوای مثل جوجه اردک زشت دنبال رهی راه بیفتی؟!» اون صدای احمقانه گفت:

-خب تو رها رو دوست داری. دوستش نداری؟

-نه نه. اصلا دوستش ندارم.

-عاشقشی.

آبتین سرشو تکون داد تا جدال های توی سرش تموم بشن. می رفت و رها رو می دید. مثل همه ی روزایی که می دیدش.

-رها به نظر تو نزدیک شدن به یه نفر به خاطر مادیات درسته؟

-اصلا...کار کثیفیه.

-آهان...

-تو چی فکر می کنی؟

-چی؟اِم...من؟ خب آره باهات موافقم.

گلسا یاد گفت و گوی دیروزش با رها افتاد. خودش به خاطر مادیات با رها دوست نشده بود. این مدت واقعا از رها خوشش اومده بود. حتی اگه پای لیلی هم وسط نبود گلسا به دوستی اش با رها ادامه می داد. رها دختر خوبی بود. اصلا شبیه برادرش نبود. برادر احمق الکتریکی اش!

romangram.com | @romangram_com