#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_114


-یه پیرزن رو سرکار گذاشتم.

یهو آبتین بی اختیار زد زیر خنده...حالا نخند کی بخند! رهی چهارچشمی به آبتین زل زد. سابقه نداشت آبتین توی این مدت این طوری بخنده! آبتین گفت:

-پیرزن؟ این همه دختر خوب مثل مور و ملخ ریخته بعد تو...رفتی...یه پیرزن رو سرکار گذاشتی؟ حالا چه جوری مخشو زدی؟

رهی که تازه منظور آبتین رو گرفته بود گفت:

-ای بمیری تو...کلا فکرت یه جای دیگه ست! اصلا همون توی هپروت سیر کنی ما راضی تریم...

مکثی کرد و گفت:

-مربوط به آرمانه. نه؟ اصلا از وقتی خبر اومدن اون رو گرفتی این جوری شدی.

-اه رهی پای اونو وسط نکش. قضیه ی پیرزن رو بگو.

-پیرزن،عمه ی بابامه.

-رهی حرفاتو ترجمه کن لطفا. عمه ی بابات؟! تو از بابات درست و حسابی حرف نمی زنی. حالا چی شده رفتی سراغ عمه ی بابات؟

چه عیبی داشت آبتین بدونه؟ قضیه ی گلسا رو هم گفت. آبتین گفت:

-ولی اونم حق داره ها...قبل از تو بوده!

-قبل از اینکه صاحاب خونه ی گلسا شه،عمه ی بابای من بوده!

-چه قدرم که شما بهش اهمیت می دادین.

-من اگه می دونستم همچین نونی توی روغن داره قبل از اینا دورش می گشتم!

-اون که صدردرصد...تو مطمئن باش قصد تو یکی رو فهمیده.

-نخیر. یه پیرزن از کجا می خواد بفهمه؟

-پس قضیه ی برق گرفتگی ات هم زیرسر همین گلساست...

-هوم.

-عجب بلایـیـه.

آره. فعلا که دمار از روزگار رهی درآورده بود. بعد از اتفاق برق گرفتگی رهی حتی کشته شدنش توسط گلسا رو هم خیلی بعید نمی دونست! بلند شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com