#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_103

گلسا خندید و گفت:

-خواهش می کـنم لیلی خانوم.

و نگاه معناداری به رهی کرد. که یعنی بازم من از تو افتادم جلو. رهی بلند شد و گفت:

-خب...عمه لیلی من دارم می رم سرکار. شما چیزی نمی خواین؟

گلسا بی اختیار با تعجب گفت:

-جمعه هم می ری سرکار؟!

رهی بی تفاوت گفت:

-باید برم. به پولش نیاز دارم.

برای گلسا توی این چندهفته ای که رهی پیداش شده بود سوال بود. رهی واسه ی چی به پول نیاز داشت؟ یهو لیلی گفت:

-رهی رهی...پسر! می تونی یه کمکی به من بکنی؟

رهی از خدا خواسته گفت:

-بله بفرمائید عمه جــان!

ایش. یکی از اون ایش های دخترونه ی غلیظ. گلسا حالش بهم خورد. لیلی گفت:

-دیرت که نمی شه عزیز؟

-نه نه شما بگین...

-یادمه از برق و این حرفا خوب سردرمیاوردی...من حافظه ام مثل یه دختر پونزده ساله ست! بگو که درست یادمه؟

رهی خندید و گفت:

-بله. یه چیزایی بلدم.

گلسا یاد حرف پدرش افتاد. «یه مرد واقعی از هر چیزی یه سررشته ای داره» یعنی رهی مرد واقعی بود؟ هـوم...شاید.

لیلی گفت:

-پس این لوستر هال رو درست کن...خودت که دیدی...همش یه دونه لامپش درست کار می کنه!

لب و لوچه ی گلسا آویزون شد. نه به خاطر اینکه لیلی کاری رو به رهی سپرده بود. به خاطر اینکه محیط هال رو دوست داشت. فقط یکی از چراغ های لوستر روشن می شد و یه حالت عارفانه و شاعرانه ای به خونه ی لیلی می بخشید ...

romangram.com | @romangram_com