#پانزده_سال_کابوس_پارت_193

کریس:کجایییی؟جیل ...نمیشنوی؟

جیل:هان...چیه؟ میگم کریس بیا بریم سریعتر خودم آلبرتو میکشم!

کریس:آهان لابد تنهایی اگه میتونستی الان آلبرت خیلی وقت پیش مرده بود جیل یه چیزیو خیلی واضح میگم آلبرت نمیمیره همه دنیام دست به دست هم بدن اون چیزیش نمیشه سگ جون تر از این حرفاست بهتره جلوشو بگیریم نه اینکه بکشیمش!

جیل:اونوقت چه فرقی میکنه به قول خودت اون نمیمره پس مانع شدنشم فایده ایی نداره بهتره هممون بمیمریم!!!

کریس:من....

جیل:من چی؟ حرف تو همینه اون همینو میخواد میخواد که همه باورشون شه اون فناناپذیره ولی من باور نمیکنم توهم بهتره باور نکنی !

کریس:چرا! همه باید باور کنیم که اون نمیمیره مطمئن باش اون همیشه مثه یه سایه دنبالمونه ....

یه صدایی اومد...

جیل:چی بود؟...

تا اومدم بقیه حرفمو بزنم کریس محکم منو گرفت و پرت شدیم کنار دیوار لوستر بزرگی که بالا بود به طور ناگهانی افتاد!

جیل:فقط یه ثانیه مونده بود بمیرم!

کریس:خوبی؟


romangram.com | @romangram_com