#پانزده_سال_کابوس_پارت_183
هلنا:ازت ممنونم لوئیز
سریع گونشو بوسیدمو گفتم:اینم به خاطر کمکایی که کردی بهم!
لوئیز:حالا نوبت منه که.....
هلنا:اگه تونستی...
لوئیز:نشونت میدم!وایسا الان میگرمت
پا گذاشتم به فرار............
*******************************
آلبرت****
آلبرت:لعنتیا پس دارین چه غلطی میکنین مگه تو معدن از بین نرفتن!
مایکل:نه قربان ....لئون زرنگتر از این حرفاس بالاخره چن دوره ایی باهم بودیم من میشناسمش!
آلبرت:اینطور میشناسیش اونوقت نتونستی کلکشو بکنی احمق آخه من به تو چی بگم!الان کجان؟
مایکل:نمیدونم باید پیداشون کنم!فقط قربان...
romangram.com | @romangram_com