#پانزده_سال_کابوس_پارت_182
هلنا:بابام...
لوئیز:خودت خوب میدونی منو پدرتمثه یه پدرو پسر بودیم اون شبی که باباتو کشتن من چون یکی از پروندها رو جا گذاشته بودم اومدم اداره! قبلش بابات زنگ زد گفت تا فردا نرم مرکز انگار میدونست قراره چه بلایی سرش باید بهم گفت مراقب تو باشم .....خیلی نگرانش شدم تصمیم گرفتم برم مرکز
وقتی رسیدم جنازه خونی بابارو دیدم انقدر حالم بدشد وقتی بغلش کردم تمام لباسم پر خون شده بودصدای چن نفر اومد که انگار داخل بودن منم رفتم دنبالشون از در اصلی خارج شدن بعدش رئیس پلیس ونیروها همون موقعی که من از در اومدم بیرون که دنبالشون برم دستگیرم کردن...فکر میکردن میخوام
فرار کنم هرچی بهشون گفتم باور نکردن!
هلنا:همه حرفات ظاهرا واقعیت داره ولی...ولی اصلا چجوری آزاد شدی؟
لوئیز:وقتی فهمیدم رفتی جزیره راکفورت.......فرار کردم!
هلنا:دیوونه شدی لوئیز اینطوری جرمتو سنگین تر کردی !
لوئیز:چیکار کنم اگه من به موقع نمیرسیدم که شدی بودی یکی مثه دبرا!الانم فینکس دنبالمه ولی اون شبی که دستگیرم کردن فینکس نبود بعدش مثه عجل معلق پیداش شد...دلیل دیگه اومدنم به اینجا پیدا کردن مدرک و قاتل اصلیه مطمئنم سر وتهش به وسکر مربوط میشه!
هلنا:مجبورم حرفاتو بار کنم حیف که یه جورایی دوست دارم وگرنه اصلا یه درصدم باور نمیکردم!
لوئیز:قربون خانمی خودم برم خیلی دوست دارم!
هلنا:خودتو لوس نکن!پرو شدیا
لوئیز:نه اینکه توهم بدت میاد!
romangram.com | @romangram_com