#پانزده_سال_کابوس_پارت_171
یه شب چون میگرن دارم هرشب قرص خواب آور میخورم اونشب زود تر ازهمه خوابیدم چون طبق معمول مهمونی داشتیم خوابم برده بود که احساس سرما کردم ازخواب پریدم دیدم دانکل کنارم نشسته دستاشو تو موهام فرو کرده...انقدر جیغ زدم که از پنجره فرار کرد مامان بابا هم فوری
اومدن تو اتاق چون در قفل بود شکستنش هرچی بهشون میگفتم باورشون نمیشد... یهو دیدم همون موقع دانکل و دیدم با لباس رسمی مهمونی داخل اتاق شد....
...................
دانکل:چی شده!
مامان:هیچی خانوم خواب دیده تو رفتی سروقتش..ولی ببین جیل دانکل پائین بوده تو خواب دیدی!
جیل:عوضی همین چن دقیقه ی پیش اینجا بودی با لباس راحتی خیلی رذلی!
مامان:با برادرت درس صحبت کن جیل!
جیل:اگه واقعا مثه برادرباهام بود که شبا از ترسش درو قفل نمیکردم که از پنجره بیاد تو!
بابا:دانکل جیل هیچ وقت دروغ نمیگه اذیتش کردی؟!
دانکل:به هیچ وجه من پیش شما بودم فکر کنم جیل و باید به یه پزشک نشونش بدیم !
جیل:دیوونه خودتی
مامان:جیل مودب باش وتمومش کن مهمونیو به خاطر یه خواب بیخود به هم ریختی!
romangram.com | @romangram_com