#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_159


بعد از عوض كردن لباسهام و شستن دست و صورتم راه افتادم سمت آشپزخونه تا به مامان كمك كنم.

مهشيد و مهرداد هم روي كاناپه نشسته بودن و با هم حرف ميزدن

سالاد رو درست كردم و گذاشتم توي يخچال.

نگاهي به سالن انداختم كه ديدم مهشيد و مهرداد دارن فيلم ميبينن. يه كم از اينكه حتي به خودش زحمت نداد براي كمك يه تعارف بكنه ناراحت شدم اما

ترجيح دادم چيزي نگم.

نميخواستم مهرداد رو ناراحت كنم.

بعد از تميز كردن آشپزخونه و تموم شدن كار غذاها من و مامان هم به جمعشون اضافه شديم.

از اونجا نشستن راضي نبودم اما به هر حال مهمون بود و نميشد بهش بي توجهي كرد. بابا هم حدود ساعت 8 اومد خونه و با هم شام خورديم.

از وقتي باربد گفته بود با عمو اسفندياري حرف ميزنه ته دلم يه آشوب عجيبي بود

همش منتظر بودم بابا يا مامان به اين موضوع اشاره كنن.

ترس احمقانه اي بود ... مامان و بابا هيچكدوم از اين جريان مطلع نبودن.

حدود ساعت 11 مهرداد و مهشيد رفتن.من هم با كمك مامان آشپزخونه رو مرتب كردم و بعد از گفتن شب بخير رفتم به اتاقم. خيلي خسته بودم .

گوشيم رو برداشتم و چك كردم. يه اس ام اس و يه ميس كال از باربد داشتم.

با ديدن اسمش ضربان قلبم شدت گرفت. يعني عمو اسفندياري و مينا خانوم چه عكس العملي نشون دادن؟

پيامش رو باز كردم.

-فردا حتما بايد باهات حرف بزنم ... بيا شركت ... ميريم بيرون

با خوندن اين اس ام اس ترسم بيشتر شد. چرا نگفته بود كه عمو اسفندياري چي گفته؟ ... يعني بد برخورد كرده بودن؟

هه ... چه بلايي سرم اومده ... تو خواب هم نميديدم براي اينكه مورد توجه خانواده كسي كه دوسش دارم باشم انقدر استرس داشته باشم.

من هميشه از بالا به كسايي نگاه كردم كه براي خواستگاري ازم پا پيش گذاشته بودن و حالا ...

نگاهي به ساعت انداختم ... دوازده و نيم بود ... فكر كنم براي زنگ زدن يه كم دير بود .اما ...

مطمئنا تا صبح ديوونه ميشدم . سعي كردم خودم رو به بي خيالي بزنم و بخوابم اما با وجود خستگي حدود دو ساعت طول كشيد تا فكر دست از سرم

برداره و بتونم بخوابم.


romangram.com | @romangraam