#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_157
-نميدونم ... برام مهم نيست چه جوري فكر ميكنه ... من فقط به خاطر احترام خانواده اش باهاش كنار ميام
گفتم: دفعه پيش بهت گفته بودم ... نميخوام همچين آدمهايي تو اين شركت رفت و امد كنن ...
دستهام رو زير بغلم گره زدم.نفسم رو فرستادم بيرون و ادامه دادم: اينجور كه معلومه ايشون اينجا رو با ديسكو اشتباه گرفتن
باربد سرش رو تكون داد و گفت: ميدونم ... ميدونم ... گفته بودي ... اما من دعوتش نكردم ... دفعه اول آدرس رو از بابا گرفته بود ... نميتونم بيرونش كنم
كه ...ميتونم ؟
سرم رو تكون دادم و گفتم: به نظر مياد قصدش چيزي به غير از اونيه كه ميگه ... وگرنه دليلي براي اين رفتارهاش نميبينم.
باربد از جاش بلند شد و جلوم ايستاد.
دستش رو توي جيب شلوارش فرو كرد و گفت: هر قصدي داره براي من مهم نيست ... بعد از حرفاي ديشبم حق نداري بهم شك كني مارال
گفتم: دلم نميخواد ديگه هيچ وقت ببينمش ... به خصوص اينجا ... لطفا اين موضوع رو براش روشن كن
حالت صورتش عوض شد. لبخندي زد و گفت: چشم بانو ... امر ديگه اي باشه
راه افتادم سمت در و گفتم: فعلا هيچي ... خداحافظ
توي يه حركت ناگهاني پريد جلوم و با يه چهره ي شيطون گفت: كجا سركار خانوم؟ ... حالا تشريف داشتيد
از حركت ناگهاني و حالت صورتش يه كم ترسيدم.
يه پام رو گذاشتم عقب تر كه اون هم با اون لبخند مرموزش اومد سمتم.
دوباره اين كارو تكرار كردم كه خوردم به ديوار كنار در.
باربد جلوم ايستاد و لبخند موزي تحويلم دارد
گفتم: باربد ... برو عقب ... ميخوام برم ... كار دارم
دستشو گذاشت كنار سرم و با لبخند مهربوني گفت: ميترسي ازم خانوم كوچولو
با ترديد نگاهي بهش كردم و با شيطنت گفتم: ترس داري خوب
خنده اش عميقتر شد. سرش رو آورد نزديكم.
صورتم رو كشيدم عقب. توجهي به حركتم نكرد . لبهاش رو گذاشت روي شقيقه ام و يه بوسه ي طولاني كرد.
نميتونم بگم اون بوسه چه حسي بهم داد ... يه دنيا آرامش ... يه دنيا امنيت ... يه دنيا حمايت .
romangram.com | @romangraam