#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_151


با حرص گفتم: مودب باش ليلا ... چي بايد بهش ميگفتم؟

-چه ميدونم ديوونه ... از حست حرف نزدي؟ ... نگفتي تو هم دوسش داري؟

سري از روي تاسف تكون دادم و گفتم: يعني هر كي تورو ببينه فكر ميكنه صد سالته و هنوز شوهر نكردي ...

مكث كردم و ادامه دادم: آخه عزيز من ... دختر ترشيده ها هم ديگه انقدر با عجله ابراز علاقه نميكنن

چند لحظه سكوت كردو بعد گفت: خفه شو ... حيف من كه دارم مشاوره رايگان بهت ميدم

خنديدم و گفتم: ليلا خانوم ... من هنوز با چيزايي كه شنيدم كنار نيومدم ... تو ميگي برم ابراز علاقه كنم ... خلي مگه ؟

-پس برو بذار منم با چيزايي كه امشب شنيدم كنار بيام

يه لحظه دلم براش سوخت ... اما نه ... داشت كار درست رو انجام ميداد.

بعد از خداحافظي با ليلا دراز كشيدم و پتو رو تا گردنم بالا كشيدم

گوشيم تو دستم بود و مدام صفحه اش رو نگاه ميكردم.

منتظر بودم ...

دلم ميخواست يه جوري حرفاي امشبش رو تائيد كنه ...

تا وقتي بهشون فكر ميكنم عقلم بهم نگه كه همش يه خواب بوده.

چند دقيقه اي به صفحه زل زدم.

انقدر زل زدم كه خوابم برد





**************************************





در جواب ادريسي كه جلوي پام بلند شده بود سري تكون دادم و گفتم: آقاي مهندس اومدن؟

سري تكون داد و گفت: نه


romangram.com | @romangraam