#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_144
راهم رو كشيدم و رفتم سمت ماشين خودم. متوجه شدم كه ماشين رو كشيد كنار.
چند دقيقه بعد هم صداي پاش رو از پشت سرم شنيدم.
و بعد اسمم رو شنيدم كه پشت سر هم صدا ميزد
برگشتم و روبروش ايستادم و گفتم: باربد ... بهت گفتم نميخوام بهم نزديك بشي ... مثل اينكه متوجه نيستي
نزديكتر شد. دستم رو گرفت و گفت: تو بيا تو ماشين ... با هم حرف ميزنيم
دستم رو با شدت از دستش كشيدم بيرون و گفتم: لازم نكرده ... شما كه دست به تعقيبت خوبه ... ميدوني كه خودم ماشين دارم.
با كلافگي نفس عميقي كشيد و گفت: حرفامو كه زدم برت ميگردونم همينجا ... ماشينتو بردار
با سرتقي بهش زل زدم. اين يعني نه ... نميام ... هر كاري هم بكني نميام
باربد دوباره دستم رو گرفت و اينبار محكم چسبيدش كه نتونم بكشمش بيرون.
سعي كردم دستم رو دربيارم. گفتم: دستتو از من بكش ... نميخوام لمسم كني
برگشت سمتم. خيلي سريع و ناگهاني
آخ ... باز يه چيزي گفتم بهش برخورد
چشمهاش رنگ عوض كرد.
با حرص از بين دندوناش غريد: به خدا يه بار ديگه با من مثل دله ها حرف بزني من ميدونم و تو
نفسم رو فرستادم بيرون. سرم رو برگردوندم و نگاهي به اطراف انداختم.
دو سه نفري از اطرافيان داشتن نگاهمون ميكردن .
باربد چشمي چرخوند و گفت: بيا ديگه ... الان فكر ميكنن مزاحمت شدم
اخم كردم و گفتم: نكنه ميخواي بگي اشتباه فكر ميكنن
نگاهم كرد و گفت: هر چي من ميگم تو يه چيزي از تو آستينت دربيار تحويلم بده.
فشار دستش رو بيشتر كرد و گفت: بيا ديگه ...
دستم رو كشيد و من با وجود تقلاي زياد نتونستم مقاومت كنم.
romangram.com | @romangraam