#تئوری_یک_قاتل_پارت_169

امین؟ امین مرده بود؟ بهزاد که گفت زخمی شده، یعنی این قدر حالش خراب بود؟ پس چرا من چیزی به یاد ندارم؟

روی تخت نشستم و دست مها را فشردم:

_ اما من چیزی یادم نمیاد! کی زخمی شد؟ چرا... چرا نجاتش ندادند؟

سرش را پایین انداخت، صدایش از ته چاه به گوش می رسید.

_ از پشت بهش شلیک کردند، تو بیهوش بودی. عمل سختی بوده، تقریبا چهار ساعت طول کشید.

_آخرشم هیچی!

صدایم عصبی و خشدار بود. با دستی که سرم به آن وصل بود چشم هایم را مالیدم. مرگ تنها رفیق قابل اعتمادم چیزی نبود که انتظارش را داشته باشم امین هم سن و سال خودم بود، با هم آموزش دیده بودیم و با هم تبدیل به چیزی که هستیم، شدیم اما حالا به من می گفتند که او فقط یک جسم بی جان است این تاوان چند ساعت بیهوش شدن من بود؟ حتی نمی توانستم برایش عزاداری کنم.

آب دهانم را به زور قورت دادم و گرفته پرسیدم:

_ بهزاد کجاست؟

وقتی صدایش را نشنیدم سرم را بلند کردم که دیدم با استرس لب هایش را می جود. دستم را جلو بردم و لب پایینش را از حصار دندان های آزاد کردم و چانه اش را کمی فشردم.

_ نکنه اونم مرده؟ نکنه فقط من و تو زنده موندیم؟

_سیاوش اون رو دزدیده.

با چشم های گرد شده نگاهش کردم.

_ مگه بچه پنج ساله ست که بدزدنش؟

مها با کلافگی خودش را عقب کشید و سریع کلمات را ادا کرد.

_ به خدا نمی دونم مهرداد! گفت می ره حال امین رو بپرسه، برنگشت به نگهبان ها گفتم اون ها گفتند این جا نیست؛ پدرت فیلم دوربین هارو چک کرد فهمیدند با سیاوش رفته.

کنترل صدایم از دستم در رفت.

_بالاخره بردنش یا رفته؟

مها ایستاد و بلند گفت:

_وای نمی دونم، می گه باهم دست دادند و رفتند.

نفس عمیقی کشیدم و پلک هایم را روی هم فشردم. چرا؟ چرا به او اعتماد کرده بود؟ چرا بهزاد فکر کرده بود با سیاوش در امان است؟ یا نکند فکر کرده این طور ما در امانیم؟

_اون مرتیکه احمق برای اینکه جون بقیه رو نجات بده خودش رو می اندازه توی آتیش!





پتو را کنار زدم و خواستم از تخت پایین بیایم که جلویم ایستاد و اخم کرد.

_کجا؟

_برم دنبال برادر احمقم، خودش رو به کشتن می ده.

خواستم بلند شوم که مرا دوباره نشاند.

_ برادر احمقت هم همین رو گفت ببین اون هر کاری کرده برای این بوده که ما در امان باشیم، وگرنه دلیل دیگه ای نداره که سرخوش با دشمن خونیش دست بده.

_خب که چی؟ بذارم بمیره؟

از صدایم فریادم قدمی به عقب برداشت و با حیرت نگاهم کرد. قبلا سرش داد نزده بودیم؛ هیچ وقت!

به سختی ایستادم و نفس عمیقی کشیدم تا شاید آرام شوم. قفسه سینه ام به سوزش افتاد اما توجهی نکردم.

_پدرم چی گفت؟ داره دنبالش می گرده؟

صدایش به طرز عجیبی آرام شده بود:

_ خودش نه اما افرادش چرا، الان دیگه باید رفته باشن اسکله.

_اسکله چرا؟ مگه ساعت چنده؟

دوباره لب گزید. داشت چه غلطی می کرد؟ خودم داشتم چه غلطی می کردم؟ در این شرایط که زندگی خانواده ام روی هوا بود، چرا فکرم این قدر از موضوع منحرف می شد؟ چرا او این قدر لب هایش را می گزید؟

_ساعت هفت و نیم عصره، اون ها سر قرار حاضر شدند چون سیاوش در حال حاضر دو تا گروگان داره.

با حیرت نگاهش کردم.

_ دو تا گروگان؟ به جز بهزاد دیگه کی؟

_بشین تا بگم.

_اگه سر پا باشم زبونت نمی چرخه؟ اون یکی گروگانش کیه؟

به چشم هایم زل زد و به آنی چهره اش سرد شد.

_دخترت.

بهزاد

غلت زدم و به شانه راستم خوابیدم. احساس رخوت و سستی عجیبی داشتم و حس می کردم بدنم یخ کرده است؛ با وجود اینکه می دانستم در فصل تابستان هستیم اما باز هم سردم بود.

با دست هایم خودم را بغل کردم و به حالت جنین وار خوابیدم. نا نداشتم که چشم هایم را باز کنم، گوش هایم زی اختیار صدای تک نوازی پیانو را می شنیدند، صدا از زیر سرم می آمد و بسیار دلنشین بود. با این حال می دانستم که زنده نواخته نمی شود.

_آقا؟ آقا؟

با شنیدنم صدای بچگانه ای حواسم جمع شد. صدا شبیه به حرف زدن دختر بچه ای بود که در شرایط سختی قرار داشت.

ناله ای کردم و به زور پلک هایم را باز کردم. به حدی سنگین بودند که انگار رویشان وزنه ده کیلویی گذاشته اند. تصویر محو دختر بچه ای را دیدم که مقابلم نشسته بود. چند بار پلک زدم که بالاخره تصویرش واضح شد. صورتش گریان بود و چشم های قهوه ای درشتش از فرط گریه پف کرده بود، رنگ پریده اما زیبا به نظر می رسید.

_بالاخره بیدار شدی، باید نجاتمون بدی وگرنه می میریم!

با گیجی نگاه کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com