#تئوری_یک_قاتل_پارت_162
قدم دیگری به سمتش رفتم.
_هیچ وقت دشمنم رو دست کم نمی گیریم اما می دونی مشکل کجاست.
دستم به آرامی روی قنداق اسلحه ام نشست. به حدی درگیر جو شده بود که متوجه این حرکت نشد.
_مشکل اینه که تو قفط یه بچه بی عرضه ای..
با قندان کلتم محکم به صورتش کوبیدم و همین که حواسش پرت شد، با پا ضربه ای به شانه اش زدم که ریموت از دستش افتاد. نور چراغ قوه را روی زمین انداختم و همین که پیدایش کردم چیزی محکم به کمرم خورد و مرا عقب برد و طوری به دیواره کانتینر کوبید که کانتینر کمی جا به جا شد.
دستش را روی گلویم گذاشت و مشت محکمی به صورتم زد، که یک بینیم داغ شد و خون پشت لب هایم ریخت. دستی که روی گلویم گذاشته بود را چنگ زدم و همین که مشت دوم را زد، لگدی به شکمش زدم و او را روی زمین انداختم.
چراغ قوه از دستم افتادم بود و جایی به غیر از مسیر باریکی که نور ماه روشن کرده بود را نمی دیدم. از فرصت ایستاده کردم و همین که خواست بلند شود با زانو توی صورتش کوبیدم و روی سینه اش نشستم. مشت اول را مستقیم توی دماغش کوبیدم و قبل از اینکه مشت دوم را بزنم، ضربه محکمی با پا به کمرم زد و جایمان را عوض کرد.
شانه هایم را گرفت و بالا کشید و سرم را محکم به زمین کوبید. برای لحظه احساس کردم مغزم جا به جاشد. قبل از اینکه بتوانم کاری کنم دوباره این حرکت تکرار شد و احساس کردم سرم از بدنم جدا شد. وقتی برای بار سوم این حرکت را تکرار کرد، کل بدنم بی حس شد. احساس می کردم سرم دارد منفجر می شود و به ثاتیه نکشید که مایع داغی روی صورتم با شدت جاری شد. بر خلاف قبل هیچ صدایی را نمی شنیدم و کل مغزم سوت می کشید. هر لحظه منتظر بودم از هوش بروم اما علی رغم چشم های بسته ام هنوز هم، هوشیار بودم.
وزنش از روی سینه ام برداشته شد. برای لحظه ای لای پلک هایم را باز کردم و چون صورتم به سمت در بود، دیدم که ریموت دقیقا کنار در افتاده است. بدون اینکه فکری کنم تصمیم گرفتم و هر دو پایم را بلند کردم و با تمام قدرت به او که تازه نیم خیز شده بود ضربه زدم.
فاصله اش با دیواره کم بود و به محض اینکه به عقب پرتاب شد، طوری به دیواره کانتینر برخورد کرد که کل کانتینر لرزید و بر خلاف دفعه قبل، تا نیمه کج شد و دقیقا لحظه ایی که فکر می کردم الان است که واژگون شود دوباره به حالت اولش برگشت و در با صدای بلندیی به هم خورد و بسته شد .
خدایا شکرت بهتر از این نمی شد! همین مانده بود که در این خراب شده با یک عوضی زندانی شوم.
دستم بی رمق بالا آوردم و به محض اینکه به گوشم رساندم فهمیدم بیسیم افتاده است. برای لحظه ای بدنم شل شد و امیدوار شدم که آرش بیهوش شده باشد، ناگهان چیز تیزی ماهیچه رانم را شکافت و کل بدنم را لرزاند. با تمام توان از درد فریاد کشیدم و همان لحظه ضربه محکمی به صورتم خورد و صدای فریادش را شنیدم.
_ ح*ر*و*م*ز*ا*د*ه!
پلک هایم روی هم افتاد، صداها قطع شد و به حدی بی حس شدم که انگار کل تنم از کار افتاد. نمی دانم بی هوش شده بودم یا نه، تنها چیزی که می دیدم تاریکی بود نه من در واقع چیزی نمی دیدم. درکی از اطرافم نداشتم و بیش از اندازه سنگین بودم. چند لحظه بعد سرما شروع شد. بدتر از هر سرمای دیگری، تمام تنم می لرزید یا من این طور فکر می کردم انگار داشتم در زمستان، لخت در آب دریاچه شنا می کردم.
تصویری برایم تداعی شد. مرد قد بلندی که استخر ایستاده بود و سرم داد می کشید.
_بیا بیرون پسر، الان از سرما یخ می زنی!
صدای پدرم بود، پدرم!
یک دفعه انگار جان دوباره گرفتم. بی حسی از بین رفت و سرما کم شد. صداهای اطراف برگشتند و قبل از اینکه بفهمم چه شد تاریکی از بین رفت و توانستم نفس بکشم، آن نفس به حدی دردناک بود که حاضر بودم همان لحظه بمیرم.
صدای فریاد بلندی شنیدم.
_ یعنی چی بی شرف؟ دارم می گم در رو باز کن!
یک نفر جوابش را داد. چیزهایی مثل رسیدن پلیس ها و مرگ افرادش گفت. افراد چه کسی را می گفت؟ همراهان من؟ همه مرده بودند؟ همه را از دست دادم؟
نور کم سویی توجه چشم های نیمه بازم را جلب کردم. چراغ قرمز رنگی که چشمک می زد و کنارش چیزی مثل شماره دائم عوض می شد، تصویر تکان می خورد و اصلا نمی فهمیدم چه می بینم.
_می خوای من رو با این بی همه چیز منفجر کنی؟
انفجار، چیزی در ذهنم جرقه زد و تصویر مقابلم واضح شد. تایمر... انفجار... چراغ چشمک زن! ما هم در یکی از کانتینر های بمب گذاری شده بودیم!
همه مرده بودند، امین کشته شده بود؛ گارد ساحلی هم نرسیده بود. فقط من مانده بودم؛ من به همراه یک خائن!
از لحظه ای که فکر کردم تا زمانی که مگنوم کنار دستم را بلند کردم و نیم خیز شدم یک ثانیه هم نشد. تصویر محوی از آرش می دیدم که محکم به در کانتینر می کوبید و چراغ قوه روشنم دستش بود.
_آرش.
سریع به سمتم برگشت و بنگ!
بدن بی جانش روی زمین افتاد و من با حیرت به صحنه مقابلم نگاه کردم. چطور توانستم با این وضع این قدر دقیق شلیک کنم؟
چراغ قوه طوری روی زمین افتاده بود که نورش به صورت او می خورد و چشم های شیشه ای بازش را نشان می داد. همین که چشمم به جای گلوله وسط دو ابرویش افتاد، تمام انرژیم از بین رفت و کف کانتینر افتادم.
نگاهم روی رد خونی که روی بینی و گوشه چشمش جاری بود ثابت ماند. نور قرمز چشمک زن هنوز هم کانتینر را کمی روشن می کرد. چند دقیقه دیگر منفجر می شدم، تنها امیدم این بود که بعد از مرگ جنازه ای برای دفن کردن داشته باشم. هرچند که هنوز هم برایم قبری به یاد بود درست می کردند و بقیه فاتحه می خواندند
کسی برایم می ماند که فاتحه بخواند؟ باید زنده می ماندند، خدا کند زنده بمانند.
از دور صدایی شنیدم که به شدت آشنا بود، کسی اسمم را صدا می زد و نزدیک می شد. دلم می خواست فریاد بکشم و بگویم که نزدیک نشود اما حتی نمی توانستم لب هایم را تکان بدهم. چشم هایم را بستم و گذاشتم قطره اشکی که خیلی سمج بود پایین بیاید؛ دوست داشتم روی شن های ساحل بمیرم نه در یک اتاقک آهنی داغ و همراه با یک خائن.
نفس عمیقی کشیدم و همین که بازدمم را بیرون دادم کسی فریادکشید و ...
صدای انفجار آخرین چیزی بود که شنیدم.
بهزاد
روی صندلی کنار تخت نشستم و به چهره نابود شده اش زل زدم. چشم های درشتش بسته بود و حتی بعد از چند بار شست و شو اثرات زخم و خون ریزی پشت پلک هایش وجود داشت.
دور سرش را باند سفید بسته بودند و روی بینی شکسته اش پانسمان شده بود، به خاطر ضربه شدیدی که به سینه اش خورده بود یکی از دنده هایش شکسته بود و مجبور بود با ماسک اکسیژن نفس بکشد.
نفس عمیق کشیدم و شقیقه هایم را با دو انگشت ماساژ دادم. صدای کنار رفتن پرده آبی رنگ را شنیدم و سرم را بلند کردم. مها در حالی که چادر مشکیش را بیشتر روی صورتش کشید و داخل اتاقک آمد، لبخند خسته ای زدم و بلند شدم.
_ بیا بشین، اورژانس معمولا جای خالی نداره.
جای من، کنار تخت نشست و به چهره مهرداد زل زد. بعد از لحظه ای دستش را جلو برد و دست زخمی مهرداد را در دست گرفت. نگاهی به دستگاه های نوار قلب که به او وصل بود انداخت و گفت:
_ حالش چطوره؟
پایین تخت نشستم و بازدمم را بیرون دادم.
_جمجمه اش از پشت شکسته، اما ضربه مغزی نشده دماغش شکسته و یکی از دنده هاش هم شکسته یه چاقو توی ماهیچه رانش فرو رفته اما زخمش خیلی مهم نیست.
قطره ای اشک از چشم های تیره اش چکید و گفت:
_نزدیک بود بمیره!
به سقف سفید اورژانس نگاهی انداختم:
romangram.com | @romangram_com