#تئوری_یک_قاتل_پارت_160
ملتمسانه نگاهم کرد.
_به مهرداد خبر بده و بگو برگرده، اون می تونه یه راهی پیدا کنه.
سرم را به طرفین تکان دادم.
_ اون الان توی لارکه! می خواد محموله سیاوش رو گیر بندازه.
با تعجب نگاهم کرد، انگارکه فکر می کرد دروغ گفته ام مشکوک پرسید:
_ مگه کانتینر ها توی ایران نیست؟
با سر تایید کردم که گفت:
_ خب دیگه چی رو می خواد پیدا کنه؟ محموله خود کانتینره، جنس ها توی دیواره هاش جا ساز شده.
_چی؟
با حیرت نگاهش کردم که برای تایید حرفش سر تکان داد. با کلافگی دستی به صورتم کشیدم. با این حساب از ظهر تا الان پی نخود سیاه می گشته، باید به امیرعلی خبر می دادم تا هر چه سریع تر دستور توقیف را بگیرد.
_همین جا بشین، الان بر می گردم.
همین که نیم خیز شدم دراتاق با صدای ملایمی باز شد و چراغ ها روشن شدند. امیرعلی در آستانه در ایستاده بود و به محض اینکه چشمش به ما افتاد یک ابرویش را با حالت تمسخر بالا انداخت.
_نمی دونستم از این عادت ها داری!
با حرکت چشم به مها اشاره کرد. همین را کم داشتم! ساعت یک شب آن هم وسط عملیات، کدام احمقی پی عیش و نوش می رفت که من بروم؟
به سمتش رفتم در حالی که در را می بستم گفتم:
. قضیه این طور نیست.
_لازم نیست توضیح بدی، فقط اینجا زمان مناسب دختر بازی نیست پسر جون!
به در بسته شده تکیه زدم و نگاهی به مها انداختم و بعد به پدرم زل زدم.
_اون معشوقه من نیست، همسر پسر جناب عالی و خان داداش بنده است، اسمشم مهاست.
امیرعلی بدون هیچ واکنشی نگاهم کرد که با لبخند مسخره ای زدم و گفتم:
_ در ضمن، اون ها یه دختر دارند.
شانه اش را فشردم و از کنارش عبور کردم.
_ بیا با عروست حرف بزن، پدربزرگ.
مهرداد
یک بار دیگر با دوربین مادون قرمز قسمت تاریک اسکله را بررسی کردم و توی بیسیم گفتم:
_ تیم یک، خبری نشده؟
صدای خرخری آمد و مرد جوانی گفت:
_ نه قربان.
_تیم دو؟
موبایلم درون جیب شلوارم لرزید و صدای نه گفتن سرگروه تیم دوم را هم شنیدم. موبایل را با زحمت از جیبم بیرون کشیدم. روی پشت بام دفتر اسکله دراز کشیده بودم و تک تیراندازم کنارم بود و داشتم وضعیت بچه ها را چک می کردم هر احمقی می دانست که نباید توی ماموریت زنگ بزند.
به محض اینکه شماره ناشناس را دیدم سریع جواب دادم.
زمزمه وار گفتم:
_ الو؟
صدای بهزاد که در گوشم پیچید زیر لب فحشی نثارش کردم.
_هنوز کاری نکردی؟
_نه جناب، منتظر خرده فرمایشات شما بودم.
مردک احمق با خودش چه فکری کرده بود؟ حالا می فهمیدم چرا قبل از اینکه کاملا دوره نبینی اجازه شرکت در هیچ عملیاتی را نداری، خودت به درک بقیه را به کشتن می دهی.
_مهرداد من جدی ام! هرکاری داری می کنی متوقفش کن؛ امشب کسی برای جنس اونجا نمیاد.
همان طور که نگاهم روی کارگرهای مشغل به کار اسکله می چرخید اخم کردم. نتوانستیم کل اسکله را خالی کنیم و از طرفی شک برانگیز بود.
_یعنی چی؟
_محموله همون جاست، خود کانتینرها محموله اند توی دیواره شون مواد جاسازی شده!
یک لحظه جمله ااش در ذهنم تکرار شد و لحظه بعد من در حال پایین آمدن از ساختمان بودم. تا انتهای سقف رفتم و از روی دیوار پایین پریدم و همان طور که می رفتم پرسیدم:
_بیشتر توضیح بده.
_مواد توی کانتینره، باید خودتون پیدا پنید، دنبالش بگردید ولی سریع باید زود تر بیای قشم اینجا نیازت داریم.
حواس پرت گفتم:
_ باشه.
تماس را قطع کردم و از دور امین را دیدم که با قیافه متعجب به سمتم می آمد. همین که نزدیکش رسیدم نایستادم و او هم دنبالم آمد.
_زده به سرت؟ چی شده؟
romangram.com | @romangram_com