#تئوری_یک_قاتل_پارت_158

با تکان دادن سرم جوابش را دادم و در را بستم. نیم نگاهی به ساعت مچیم انداختم و با دیدن یک نیمه شب، غر غر کردم.

_ساعت یک صبحه دلیل نمی شه چون خورشید نیست مردم به هم شب بخیر بگن.

کارت را با خودم بردم و روی میز کنار تخت گذاشتم و روی یکی از تخت های طلایی تک نفره ولو شدم. دستی به ملحفه نرم تخت کشیدم و سرم را بیشتر داخل بالش فرو بردم. دست هایم را روی سینه ام قلاب کردم و چشم هایم را بستم، شاید که خدا رحم کرد و توانستم کمی بخوابم.

پنج دقیقه از منظم شدن تنفسم نگذشته بود که کسی در زد و پشت بندش، صدای زنانه ای گفت:

_ خدمات اتاق.

چشم هایم سریع کرد شد و روی تخت نشستم. ساعت شیک مشکی روی دیوار یک و بیست دقیقه را نشان می داد.

_این وقت شب و خدمات اتاق؟

همین که از روی تخت بلند شدم در اتاق باز شد و زن قد بلندی وارد شد. تا چشمم به کارت کلید درون دستش افتاد، دستم به سمت کمرم رفت اما او سریع تر از من بود و مرا نشانه گرفت.

لب های قرمز صورتش رنگ برجسته اش از هم فاصله گرفتند و تیز نگاهم کرد.

_تکون بخوری شلیک کردم.





پوزخندی به چهره جدیش زدم:

_قیافه ات به اونایی نمی خوره که بخوان شلیک کنند.

_قیافه تو هم به احمق ها نمی خوره.

لب هایم را روی هم فشردم. چقدر دلم می خواست طوری به صورتش مشت بزنم که این بار از خون قرمز شود، اما فعلا اسلحه دست او بود خواستم دست هایم را بالا ببرم که صدایش را بلند کرد.

_به خدا قسم اگه انگشتت به اون اسلحه بخوره کل این خشاب رو روت خالی می کنم.

بی اختیار خندیدم و گفتم:

_ باشه؛ حالا چرا عصبی می شی؟

_اسلحه ات رو بنداز زمین به محض اینکه شلیک کنی، خودت برو بدبخت کردی.

حالا چون زودتر از من اسلحه کشیده بود فکر می کرد کشتنم به همین سادگی ست؟! حرفی نزدم و با یک دست اسلحه را از پشت کمرم در آوردم و روی زمین انداختم که به خودش اشاره کرد. نفسم را با حرص بیرون دادم و با نوک پا به اسلحه زدم که دقیقا کنار پایش متوقف شد.

_چیز دیگه ایم همراهته؟

سرم را به علامت نه تکان دادم هرچند که یک ضامن دار دقیقا کنار جورابم بود.

_ببین من نمی خوام بهت آسیبی بزنم، فقط می خوام حرف بزنیم.

متعجب سر تکان دادم و با تمسخر گفتم:

_قراره این کارو با اسلحه ها انجام بدیم؟

کلتش را مسلح کرد و به سمت مغزم نشانه رفت.

_قراره تو خفه بشی و من حرف بزنم بشین روی تخت.

با سر تایید کردم و نشستم. همچنان دست هایم بالا بود و منتظر بودم حرفی بزند. نگاهم روی صورتش چرخید، چشم های قهوه ای رنگ نسبتا کشیده ای داشت که در حصار مژه های بلند و ابروهای پهنش بود، بینی قلمی اما غوز داری داشت که در ترکیب با آن لب های برجسته به صورتش جلوه خاصی داده بود. به محض اینکه نزدیک شد متوجه شدم سرخی لب هایش به خاطر رژ نیست و این رنگ طبیعی آن هاست، یا دست کم حقه زنانه ای بود که من خبر نداشتم.

جلو آمد و در یک قدمی من ایستاد. اسلحه را پایین آورد و شال مشکی طرحدارش را روی سرش مرتب کرد و موهای مشکیش را داخل برد.

کنارم نشست و خودش را نزدیک کرد. متعجب نگاهش کردم و خودم را کمی عقب کشیدم.

_چی کار می کنی؟

نگاهم کرد، تیله های قهوه ایش مستقیم به درون چشم هایم زل زدند و گفت:

_تو من رو می شناسی پس چرا خودت رو می زنی به اون راه؟





یکی از ابروهایم را بالا انداختم.

_دیوونه ای چیزی هستی؟ زن حسابی نصف شب اومدی هفت تیر کشی می کنی، تازه می خوای یه انگیم به ما بزنی؟

چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد سرش را به طرفین تکان داد.

_حدس می زدم این قدر دیوونه باشی!

تقریبا نزدیک بود پس بیفتم، حالا من دیوانه شدم؟ در این خراب شده چه خبر بود؟

دستم را در هوا تکان دادم و بی حوصله گفتم:

_ داداش من حوصله ندارم، برو بذار منم بخوابم.

پاهایم را روی تخت گذاشتم و خواست بخوابم که چیزی تخت سینه ام خورد و مرا روی تخت پرت کرد و لوله اسلحه بین ابروهایم گذاشت و فشار داد. از بین دندان های چفت شده اش غرید.

_گوش کن مرتیکه خل مزاج، من وقت لودگی و مسخره بازی ندارم جون بچه ام در خطره.

محکم به شانه اش کوبیدم که روی تخت افتاد. سریع نشستم و مچ دستش را گرفتم و به پشت پیچاندم و صورتش را روی تخت فشردم و خودم رویش خیمه زدم. لب هایم را کنار گوش لختش بردم و گفتم:

_ اینجا کلانتری نیست خانم!

_من مهام.

نیشخند زدم.

_ منم بهزادم، این همه دردسر برای همین هان؟

صورتش را به سمتم چرخاند و در حالی که نفس داغش به صورتم می خورد گفت:

_بالاخره مخت به کار افتاد، من مهام همسر برادرت.


romangram.com | @romangram_com