#تئوری_یک_قاتل_پارت_146
_ خب؟ خودشون که هیچ معنی ندارند! یعنی باید جمله بسازیم؟
کاملا احمقانه به نظر می رسید، اما مودبانه تر اشتباهش را گوشزد کردم.
_پس عدد ها برای چیه؟
چند ثانیه هر دو بهم خیره نگاه کردیم. فکر جفتکان هول و هوش همین قضیه بود اما یه بخشی از افکارم داشت به سمت پریناز و اینکه چه می کند کشیده می شد، به نظر راهی نبود که بتوانم بدون اینکه به او فکر کنم پیش بروم.
_آها!
با صدای پریناز از جا پریدم و تیز نگاهش کردم:
_ چه مرگته روانی؟!
با مشت به کتفم کوبید و گفت:
_ ما چقدر خنگیم، اعداد رومی اکثرا دو یا سه رقمی هستند. می تونه شبیه شماره صفحه باشه، صفحه های یه کتاب!
هر چند که کشف بزرگی بود اما ناامید کننده تر از قبل به نظر می رسید. سوال بزرگی مطرح می شد، صفحه های کدام کتاب؟
انگار خودش هم این را فهمید که بادش خالی شد و روی تخت ولو شد.
_ حالا کدوم کتاب؟
سرم را به طرفین تکان دادم و بی توجه به او دوباره مشغول پیدا کردن کلمات شدم؛ تا او به اسم کتاب فکر می کرد من می توانستم کلمات دیگر را پیدا کنم و چون اصلا نظم مشخصی بین آن ها وجود نداشت دقیقا نمی دانستم چند کلمه را باید پیدا کنم، به خصوص که بعضی از حروف در چند کلمه استفاده می شدند.
من همچنان مشغول پیدا کردن کلمات بودم و تعداد آن ها هر لحظه بیشتر می شد، هر کلمه و اعدادش را روی برگه ای می نوشتم و دنبال بعدی می گشتم تا اینکه با صدای پریناز به خودم آمدم و سریع نگاهش کردم.
_تو باید می رفتی توی قسمت رمز شکنی اطلاعات راستش من خودم چند بار به مهرداد کمک کردم؛ اونم کارش بدک نیست.
خودکار را روی تخت انداختم و همان طور که دست هایم را ستون تنم می کردم به او زل زدم. کی شالش را در آورده بود؟ موهای پریسا بر خلاف خواهرش بیشتر مشکی بود تا قهوه ای.
_تو هپروتی؟
متوجه شدم او هم به من نگاه می کند.
_ نه... نه فقط، چه نوع رمز هایی داریم؟
لب هایش انحنا گرفتند و حالتی به معنی تردید به وجود آورد.
_ تعداد دقیقی نداره، هر کی با توجه به هوش و شخصیتش می تونه یه رمز طراحی کنه این یارو که این رمز رو طرح کرده شخصیت خیلی چرتی داشته، ببین چطور علافمون کرده!
تازه معنی حرف را درک کردم و من هم روی تخت ولو شدم. سرم را تشک چسباندم و به او نگاه کردم که همان لحظه قلتی زد و به کنار خوابید. لبخند مهربانی زد.
_پریناز دوستت داره.
_می دونم!
چشم های درشتش درشت تر شد.
_ می دونی؟ پس چرا هنوز هم با هم این جوری هستید؟
با دهان بسته خندیدم.
_ چون دوست داشتن کافی نیست شاهین رو هم دوست داشت، حتی زنش شد اما بعد از دو سال به من علاقه مند شد این عشق نیست!
چشم های پریسا پر از شیطنت شد.
_ پس جناب عالی دنبال عشقی! باش تا صبح دولتت بدمد، در ضمن...
یک دفعه قیافه اش جدی شد. لنگه ای ابروهایم را بالا انداختم که زمزمه وار گفت:
_ پریناز هیچ وقت زن شاهین نشد.
با تاسف نگاهش کردم.
_خل و چل مگه عقد نکرده بودند؟
پوزخندی زد و به آرنج هایش تکیه داد.
_فقط عقد کرده بودند، با هم زندگی نکردند.
لحظه ای با گیجی نگاهش کردم اما، بعد سریع قضیه را گرفتم و صاف روی تخت نشستم:
_یعنی اون...
پریسا یک دفعه خندید و گفت:
_ می تونی کلمه رو بکار ببری و من تایید کنم، می تونی هم نگی و من ندونسته تایید کنم آره!
همچنان به پریسا خیره بودم که یک دفعه از خنده منفجر شد.
_خر کیف شدی نه؟ حالا برو ازش درخواست ازدواج کن.
اخم کردم و او را روی تخت هول دادم. دلایلی که من پریناز علاقه داشتم به هیچ عنوان شامل دختر بودنش نمی شد، از اول می دانستم او با شاهین ازدواج کرده راستش این موضوعی نبود که اصلا برایم اهمیت داشته باشد.
وقتی سکوت مرا دید با لحن کشداری گفت:
_خب حالا قهر نکن یه چیزیه که برای هم هست تو زن می گیری منم شوهر می کنم، بچه دار می شیم اصلا شاید خودم زنت شدم ولی تو به سلیقه من نمی خوری!
برگشتم و گفتم:
_این قدر چرت و پرت نگو کار داریم.
سریع نشست و گفت:
_ به خدا جدی می گم یه چیز طبیعیه! برای همه هست.
خواستم یک بار دیگر تشرش بزنم اما سریع توجهم به حرف آخرش جلب شد.
romangram.com | @romangram_com