#تئوری_یک_قاتل_پارت_143

برگشتم و دنبالش رفتم پشت در ایستادم و همین که در را باز کرد خواشتم بیرون بروم، که مچ دستم را گرفت و نگهم داشت سرش را جلو آورد و بوسه کوتاهی روی پیشانیم گذاشت و جلو تر بیرون رفت. قبل از اینکه دوباره هنگ کنم پشت سرش بیرون رفتم و در خوابگاه را بستم.

شانه به شانه همراه بهزاد به پارتیشن آخر رفتیم. سرم را پایین انداخته بودم و سعی می کردم از او فاصله بگیرم و مطمئن بودم او هم نمی خواهد این فاصله را جبران کند با این صدایش را کمی نزدیک به گوشم شنیدم.

_خداروشکر که امروز رژ نزدی دفعه قبل آبروم رو پیش مهرداد بردی، آخه فکر می کرد من به زور بوسیدمت.

با یاد آوری دفعه قبل صورتم گر گرفت و سرم را بیشتر پایین انداختم و زیر لب با حرص گفتم:

_ خفه شو روانی!

ملایم خندید و در شیشه ای باز کرد و پنار ایستاد تا من وارد شوم. لب هایم را با حرص جمع کردم و سریع داخل رفتم. به محض ورودمان مهرداد سرش را بالا آورد و نگاهی به ما دو نفر انداخت و دوباره نگاهش روی بهزاد برگشت. لحظه ای چشم هایش پر از درد شد، اما خیلی زود نگاهش را گرفت و سرش را پایین انداخت.

_باهام کاری داشتی؟

مهرداد نگاه بی احساسی به بهزاد انداخت و بدون اینکه اشاره ای به چهره اش بکند گفت:

_یه کپی از پرونده برای هومن فرستادم؛ روش کار کردند تا چند دقیقه دیگه می تونیم باهاش چت کنیم.

همان لحظه ای تقه ای به در خورد و احسان و پریسا با هم داخل آمدند؛ اخم هر دو نفرشان توی هم بود و طوری رفتار می پردند که انگار یکی عروسک دیگری را دزدیده است.

مهرداد گفت:

_چی شد؟

احسان چند برگه را به دستش داد و دست به کمر شد.

_ یه بخشی از الگو حل شد اما بقیه اش واقعا پیچیده ست به نظرم بهتره به یه ریاضی دان یا مهندس ای تی حرفه ای نشونش بدی.

بهزاد سریع گفت:

_ این چیه؟

پریسا و احسان با هم گفتند:

_این یه الگو...

هر دو سکوت پردند و نگاه پر تنفری به هم انداختند و پریسا در میان تعجب ما سه نفر ادامه داد:

_یه نوع الگوریتمه، که زمان قرارهای اژدهای سرخ رو نشون می ده.

بهزاد

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

_ اما زمان قرار هاش که توی خود پرونده بود.

مهرداد پشت میزش نشست و مشغول چک کردن برگه ها شد.

_ آره اما هومن تحقیق کرد و گفت فقط بعضی هاشون انجام شده؛ مشخصه که یه نظمی بین اون ها هست و باید دنبالش بگردیم. از گابریل خواستم که یکی از پرونده های مشابه رو برامون بفرسته تا الگوهارو مطابقت بدیم، اما ظاهرا نظمی وجود نداره.

احسان ادامه داد:

_ علاوه بر اون یه رابطه خاصی بین شماره کانتینر هایی که توی یکی از این به هاست با تایم و تاریخشون وجود داره که فقط تونستیم چند تاش رو پیدا کنیم، مخم دیگه داره ارور می ده.

پریسا یک دفعه نالید:

_مال منم.

احسان پوزخندی زد و گفت:

_ تو که از اول هنگ بودی.





پریسا با خشم گفت:

_هی بهت هیچی نمی گم پررو نشو ها، مرتیکه عوضی!

احسان خودش را آماده فریاد کرد که به شانه اش ضربه ای زدم و رو به جفتشان گفتم:

_ بسه بعدا هر چقدر خواستین بزنین توی سر و کله هم دیگه اما، بعدا.

رو به مهرداد کردم و گفتم:

_ قضیه کانتینر ها چیه؟

به پشتی صندلیش تکیه داد و برگه ها را روی میز انداخت.

_یه برگه از شماره مربوط به کد کانتینره، فکر کنم توی اون کانتینر ها محموله موادی چیزی باشه اما اوضاع خیلی گیج کننده ست.

همان لحظه بود که لپ تاپ روی میز صدایی داد وو مهرداد سریع تماس تصویری را وصل کرد. یعنی استفاده از اینترنت برای گفتن چنین اخباری امن بود؟

قبل از اینکه سوالی بپرسم مهرداد لپ تاپ را به سمت ما چرخاند. هومن بعد از مکث کوتاهی گفت:

_خب سلام به همگی کلی خبر دارم براتون!

برای لحظه ای همه نفس ها حبس شد که هومن سریع اضافه کرد.

_ خبرهای خوب!

همه نفس کشیدیم که او خندید اما با تشر مهرداد سریع به حرف آمد.

_ همون طور که حدس زدید یه رابطه ای بین انتخاب زمان ها وجود داره که من تونستم تاریخ بعدی رو پیدا کنم. تاریخ آخرین معامله می شه سیزدهم تیر که دقیقا چهار روز دیگه است، نمی گم چطور پیدا کردم چون خیلی قاعده پیچیده ای داشت اما... اما...

یک لحظه احساس کردم توی سیرک ایستاده ام و او می خواهد ورود دلقک ها را اعلام کند. چرا این قدر آب و تابش می داد؟

پریسا یک دفعه گفت:

_جون بکن دیگه خسته شدیم!

چشم های هومن اندازه یک گردو درشت شد و سریع گفت:


romangram.com | @romangram_com