#تئوری_یک_قاتل_پارت_141
مهرداد برای چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد سرش را با تاسف به طرفین تکان داد.
_قوی تر از این حرف هاست، حواسم بهش هست.
سرم را بین دست هایم نگه داشتم و نالیدم:
_ دووم نمیاره، به خدا دووم نمیاره!
جلو آمد و ملایم گفت:
_من رو نگاه کن پریناز.
سرم را بلند نکردم که احساس کردم صدایش نزدیک تر شد و این بار دستور داد:
_ به من نگاه کن!
بی اختیار سرم را بالا آوردم و با چشم هایی که سعی داشت در برابر گریه مقاومت کند نگاهش کردم. مقابلم روی یک زانو نشسته بود و دست هایش را روی دست های صندلی در دو طرفم گذاشته بود.
_بهزاد داغونه، من بهتر از تو درکش می کنم اما بین تمام افرادی که دور و برش هستند فقط برای یک نفر فداکاری می کنه اونم توئی، حواست بهش باشه.
سر تکان دادم و رطوبت زیر چشم هایم را با سر انگشت پاک کردم، بی فایده بود که گریه ام را از این مرد پنهان کنم.
_برو پیشش خوابگاه خالیه فقط اون اونجاست. یه کم باهاش حرف بزن چه می دونم از فنون دخترانه و هر هنری که داری استفاده کن و یه بهزاد نرمال رو تحویلم بده، کلی کار دارم باهاش.
سر تکان دادم و بدون حرف از اتاق بیرون زدم. مستقیم به سمت خوابگاه رفتم و پشت در لحظه ای مکث کردم. من اگر می خواستم به او روحیه بدهم باید خودم روحیه می داشتم. به زور لبخندی زدم و بعد از اینکه تقه ای به در زدم وارد شدم.
تمام تخت ها مرتب بود به غیر از یکی، از این همین جا هم قامت بلندش که به سختی جمع شده بود تا توی تخت جا بگیرد مشخص بود. با قدم های مردد به سمتش رفتم و روی سرش ایستادم.
_بهزاد؟ بلند شو.
جوابی نداد، لحظه ای درنگ کردم و این بار بلند تر صدایش زدم.
_آقا بهزاد؟ بلند شو پسر، مهرداد کارت داره.
تکان خفیفی خورد و به کمر خوابید. پتو را تا روی سر کشیده بود و کله اش مشخص نبود. از همان زیر گفت:
_ ساعت چنده؟
خودم هم ساعت نداشتم اما با نگاه به ساعت خوابگاه گفتم:
_هشت و چهل دقیقه.
اوهومی کرد اما بلند نشد. دوباره صدایش زدم ولی واکنشی نشان نداد. نمی دانم چرا، واقعا نمی دانم چرا جلو رفتم و پتو را از روی سرش کنار کشیدم و پایین تخت انداختم.
_مگه بهت نمی گم که بلن...
حرف در دهانم ماسید و نفسم بند آمد. بهزاد یکی از چشم هایش را باز کرد و گفت:
_چی شد پس؟ داشتی ویز ویز می کردی که!
_وای خدا!
دست هایم را وحشت زده روی صورتم گذاشتم و به او خیره شدم. به محض اینکه واکنشم را دید سریع روی تخت نشست و به پشت سرش نگاه کرد.
_ چی شده؟
نمی توانستم حرفی بزنم. فقط با حیرت نگاهش می کرد و چیزی مثل کلاف کاموا در گلویم شکل می گرفت و لحظه به لحظه بیشتر برای گریه تشویقم می کرد.
ایستاد و کلافه گفت:
_چی شده پریناز؟ چی دیدی؟
به صورت جوانش نگاه کردم، به چشم های براقش که هنوز بی فروغ نشده بودند و به خشمی که در این نگاه موج می زد، خشم یک سرباز تازه نفس به غیر از این ها موهایش تضاد عجیبی با این صورت داشت به ناگاه احساس کردم چقدر دلم برای آن موهای یک دشت مشکی تنگ شده است!
_موهات...
اخم کرد و سریع مقابل آینه دیواری کوچک خوابگاه ایستاد.
_ موهام چی شده مگه؟
صدای او هم به خاموشی گرایید. هر کسی هم بود همین طور می شد! دستی به شقیقه های یک دست سفید شده اش کشید و آن ها را با دیگر قسمت های مشکی مقایسه کرد.
این دقیقا از همان شرایطی بود په بدنش واکنش نشان می داد! بهزاد فریاد نزد، کسی را کتک نزد، حتی کار اشتباهی انجام نداد؛ اما صلح که بلند شد موهایش سفید شده بود.
برای لحظه ای با حیرت دسته سفید کنار پیشانیش را کنار زد، انگار که منتظر بود رنگ سفید بریزد و او بفهمد که این فقط یک شوخی مسخره بود است اما این طور نشد. آرنجش را کنار آینه به دیوار تکیه داد و با حسرت بین موهایش پنجه کشید.
به محض اینکه پشت سرش ایستادم نگاهش به من افتاد و یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
_چیه؟ جلوی آینه هم باید قیافه تورو ببینم؟
با دهان نیمه باز نگاهش کردم؛ حتی اشاره ای به موهایش نکرد می خواست با حرف های بی ربط یک طوری بحث را عوض کند.
سرم را تکان دادم که اشک های خائنم روی صورتم روان شدند. سریع با پشت دست پاکشان کردم اما او متوجه شده بود.
_گریه می کنی؟
سرم را به طرفین تکان دادم.
_نه گریه نیست...
از آینه فاصله گرفت و مقابل من ایستاد. انگشتان داغش زیر چانه ام قرار گرفتند و سرم را بالا آورد، سعی می کردم مستقیم به زمردهایش نگاه نکنم و خودم را لعنت می کردم که چرا امروز این قدر احساساتی و احمق شده ام.
کم کم احساس کردم فاصله صورتش با من کم شد. مجبور شدم نگاهش کنم و دیدم که او به چشم هایم زل زده است، آن قدر نزدیک آمد که از گرمای نفس هایش موهای پشت گردنم سیخ شد.
با لحنی که سعی می کرد کمی خشمگین باشد تشرم زد.
_ دیگه نبینم این طور به شعور من توهین کنی دختر، می گم گریه می کنی بگو چشم!
متوجه منظورش نشدم. جواب اینکه من گریه می کنم چشم گفتن بود؟ احتمال دادم که او تا به حال برای کسی قلدر بازی در نیاورده است منظورم برای یک دختر است.
romangram.com | @romangram_com