#تئوری_یک_قاتل_پارت_139



دستم را در دستش گرفت و گفت:

_ از کشور خارجت می کنم، می فرستمت یه جایی توی آمریکای جنوبی، جات امنه.

بی اختیار پوزخندی زدم.

_جای من امنه اما جای بقیه چی؟ مردم چه گناهی کردند؟ خانواده ام چی؟



یک دفعه جیغ کشید.

_خانواده ات منم! منی که برگشتم انتقام پسر هام و بگیرم.



زیر دستش زدم و سریع بلند شدم. قدمی عقبب رفتم و با حیرت نگاهش کردم.

_از کی انتقام بگیری ها؟ از کی؟ می خوای چی کار کنی؟ بری برادرت رو بکشی، که تا آخر عمر این طوری عذاب بکشی؟ یا بری امیرعلی رو بکشی که من و مهرداد رو به عذاش بنشونی؟ می خوای مهرداد رو بکشی که کمر و من و امیرعلی بشکنه؟ می خوای از کی انتقام بگیری لامصب؟



در مقابل چشم های حیرت زده اش در اتاق قدم زدم و موهایم را چنگ زدم و فریاد کشیدم:

_هنوز نفهمیدی؟ این همه سال مارو از هم جدا کردند و به جون هم انداختند تاوانش شد اینی که می بینی! چه قدر مرگ؟ چه قدر درد؟ بس نیست این همه سال؟



به سمتش خیز برداشتم و با مشت به پشتی مبل کوبیدم.

_ وقتی ما داریم اینجا توی درد خون دست و پا می زنیم، یکی دیگه هزار کیلومتر اون طرف تر داره به ریشمون می خنده می دونی چرا؟ چون ما فقط پیاده نظامیم.



قطره ای اشک از گوشه چشم های درشتش روی گونه اش ریخت و با بغض گفت:

_هر چقدر هم قدرت داشته باشی آخرش یه نفر هست که بتونه شکستت بده.



پوززخندی زدم.

_ شاید دلیلش اینه که ما فقط دنبال قدرتیم، هیچ وقت واقعا ازش استفاده نکردیم.



با دست به پوشه کرمی رنگ اشاره کردم.

_ می دونی چرا اسمش رو گذاشتند تئوری یک قتل؟ چون کسی که قراره انجامش بده من و تو امثال ماییم که دائم اشتباه می کنیم، کسی که طراحیش کرده حتی ناخنشم درگیر این کار نمی شه.



عقب کشیدم و پرونده را از روی مبل بداشتم و با قدم های بلند به سمت در اتاق رفتم اما دقیقا زمانی که دستگیره را پایین کشیدم مکث کردم و بدون اینکه برگردم آخرین جمله را به او گفتم.



_از لحظه ای که من از این اتاق برم بیرون، خون من و تمام کسایی که قربانی این نقشه بشن به گردن توئه، مگه اینکه بالاخره به خودت بیای.



از روی شانه ام نیم نگاهی به چهره مبهوتش انداختم و بدون حرف از اتاق خارج شدم. دیگر اهمیتی نمی دادم که دوربین ها متوقف شده اند یا نه، مهرداد هم اهمیتی نمی داد. می دانستم که تمام حرف هایمان را شنیده است و خودش حال بهتری ندارد.



همان طور که با قدم های بلند راهروی تاریک را طی می کردم داخل میکروفون گفتم:

_ دارم بر می گردم.





پریناز

ده دقیقه بود که من مقابل مهرداد ایستاده بودم و او دست هایش را زیر چانه اش گذاشته بود و به نوک کفش های اسپورت من زل زده بود. جرئت نداشتم چیزی بپرسم و او هم حرفی نمی زد، اما می دانستم اتفاق خوبی نیفتاده است.

عاقبت طاقت نیاوردم و با استرس پرسیدم:

_ مهرداد چی شد؟

بالاخره سرش را بالا آورد و با گیجی نگاهم کرد. دستی به چشم هایش کشید و گفت:

._ ب...بهزاد داره میاد؛ یه پرونده به خودش میاره، ازش بگیر و برام بیار.

سر تکان دادم و جلو رفتم روی میز خم شدم.

_چی شد؟ مادرش چی گفت که این جوری شدی؟

چهره اش مثل یک جن زده شده بود و چشم هایش سرگردان روی صورتم می چرخید و یک دفعه دستش را روی معده اش گذاشت و خم شد.

سریع به خودم آمدم و پشت میز رفتم و از جیب داخل کتش شیشه قرصش را بیرون آوردم و یکی از کپسول هارا درآوردم و با لیوان آبی که روی میز بود به سمتش گرفتم، اما دستم را رد کرد. بی توجه به او سرش را به پشتش صندلی چسباندم به زور قرصش را همراه آب به خوردش دادم.

لیوان را گرفت و کروی میز کوباند و گفت:

_الان بهزاد می رسه.

با عصبانیت روی میز کوبیدم.

_ برسه، به درک! مگه من ستاد استقبالم؟

سرش را بی رمق به طررفین تکان داد و معده اش را ماساژ داد.


romangram.com | @romangram_com