#تاوان_بی_گناهی_پارت_143
لبخنده خوشگلی زد
سرش و اروم تکون داد
-امشب قراره شام بیاد اینجا
میدونستم تو خسته ای برای همین زنگ میزنم از رستوران همیشگی سفارش میدم
توام برو یکم استراحت کن
خستگیت دربره ارسان اومد صدات میکنم
چاره ای جز اطاعت نداشتم
سری تکون دادم بی حال به سمت اتاقم رفتم
اول از همه یه دوش کوتاه گرفتم
بعداز پوشیدن لباسام رفتم تو تخت تا یکم استراحت کنم
ولی نمیدونم چی شد که خوابم برد....
****
با تکونای شونم و نوازش موهام چشمامو بار کرد
صورت پدرجون روبه روی صورتم بود و داشت بیدارم میکرد
با دید چشم بازم لبخندش وسعت گرفت
دستی به سرم کشید و از جاش بلند شد
-پاشو دخترم ارسان اومده یه آبی به دست صورتت بزن بیا
کرخت و بی حس از سر جام بلند شدم و باشه ای گفتم
بعد از رفتن پدرجون رفتم یکم صورتمو شستم
تو اینه به خودم نگاه کرد
حسی از عماق وجودم پرسید:
-از اومدنش ناراحتی...
جوابش فقط یه کلمه بود «نه»
#part_346
وارد سالن شدم
ارسان داشت با کمک پدرجون میز و میچید
با صدای ارومی سلام کردم
برگشت طرفم
زل زد بهم،تا حالا این نگاهو ازش ندیده بودم
پر از احساس حتی وقتی منو میبوسیدم همچی حسی تو نگاهش نبود
پر از مهربونی، پر از حس خواستن،پر از مهر
وشاید پر از عشق
لبخندی زد که به صورت ته رش دارش می اومد
-سلام دریا خانوم بفرمایید شام میل بفرمایید
لبخند نصفه و نیمهای به لحنش زدم و رفتم سر میز
-بخشیدکه شما مجبور شدید سفرو بچنید من یکم خسته شدم امروز...
بازم لبخند زد...
اخر بااین لبخند اش کار دستم میده لعنتی...
پدرجون جواب داد:
-بخور دخترم چیزی نشد که این پیشنهاد خود ارسان بود مطمئن باش اصلا ناراحت نیست
و خودش و ارسان باصدای ارومی خندیدن
غذا تو سکوت من و صحبتای ارسان و پدرجون و البته زیر نگاه ارسان صرف شد
این بار دیگه خودم میزم جمع کردم و
بعداز انجام کارم با دوتا استکان برگشتم تو هال
چایی و بهشون تعارف کردم و نشستم روی مبلی که منار پدرجون و روبه روی ارسان بود
یکم برای پدرجون میوه پوست کندم و لی واقعا بحثشون از اقتصاد و سیاست و باز کارو سهام بورس و هزار تا چیز دیگه خستم میکرد
از جام بلند شدم
-شرمنده من یکم خسته ام اگه اجازه بدید من مرخص شم از حضورتون
هردوشون لبخند زد و سرشو تکون دادن
شب بخیری گفتم و رفتم تو اتاق خودم
رو تخت دراز کشیدم
نمیدونم چند ساعت بود که همون طور داز کش افتاده بودم روی تخت ولی صدای در و نشنیدم که نشون دهندهی رفتن ارسان باشه
پس حتما شب اینجا پلاسه
بدنم خشک شده بود بلند شدم در تراس اتاقم باز کردم
واردش شدم و خودمو تکیه دادم به نرده های شیشه ایش
ارسان اومده
اومده اینجا،نزدیک من کنار من
romangram.com | @romangram_com