#تاوان_بی_گناهی_پارت_127
نذاشت حرفم کامل بشه
-میدونم میتونی خانوم ولی بخاطره داروها شاید بدنت یکم کرخت باشه و نتونی خوب راه بری
سرم تکون دادم هیچی نگفتم...
راست میگفت
به سمت اتاق پدرجون رفتم
چندبارداشتم سکندری میخوردم که جناب دکتر که هنوز اسمشم نمیدونم کمکم کرد
درزدم با صدایی بفرمایبد داخل شدم
پدرجون با دیدنم به سرعت به ستم اومد منو تو آغوش امنش جا داد
-بیدارشدی عزیز دلم حالت خوبه؟؟
چت شده بود اخه...
سرم روی سینه ای امنش گذاشتم و
گفتم:
-خوب پدرجون نگران نباشید
-تو که منو نصف عمر کردی...
شمزده گفتم:
-ببخشید همیشه باعث دردسم
-نزن این حرف و خوشگل من
بلخندی زدم لبخندی به وسعت مهربونیش
حمایش
سرم گرفتم بالا و گفتم:
-ساعت چند باید راه بیوفتیم..؟!؟!
با تعحب منو یکم از آغوشش جدا کرد
-کجا بریم؟
-فرودگاه دیگه دکتر گفت ساعت 12 پروازه تاخیر داشته مثله اینکه
-اره تاخیر داره ولی ما با اون پرواز نمیریم
-چرااااا؟؟؟؟
-چون حال عزیزدوردونه ی من خوب نیست میندازیمش بزای هفته اینده
حتی یه لحظه دیگه موندن اینجا ازارم میداد
من باید برم
باید دور شم
اینجا انگار هواش خفهاس
مسمومه نمیتونم نفس یکشم
من اینجا خفه میشم
با وحشت رو به پدرجون گفتم:
-نه خواهش میکنم من حالم خوبه
من دیگه نمیخوام اینجا باشم
بریم زودتر خواهش میکنم
بخدا خوبم
پدرجون متعجب فقط نگاهم کرد
ودر اخر تبسم قشنگی کرد و گفت:
-باشه دخترم باشه امشب میرم هرچی توخوایی
هرچی تو بگی
#part_314
و چندساعت بعد تو هواپیما نشسته بودیم
هنوزم هم ضعف داشتم ولی الان فقط و فقط رفتن از این خراب شده برام مهم بود
نکته جالب توجه اینکه جناب دکتر متوجه اسمش بردیاس باهمون تا فرودگاه اومد و دراخرم به پدرجون گفت: -سلام منو به پدرم برسونید
و متوجه شدم خانوادش لندن زندگی میکنن
سرم تیکه دادم به صندلی
از پنجر کنارم به سیاهی مطلق کنارم بود نگاه میکردم
اسمون صاف بود
و سنگین و سیاه
مثله زندگی این روزای من
با لمس دستم به سمت پدرجون برگشتم
-من یکم میخوابم کاری داشتی صدام کن خب؟؟
-چشم
-بی بلا عزیزم
دستم و روی قلبم گذاشته بودم
عجیب احساس خلا میکردم
romangram.com | @romangram_com